Parviz Shahbazi

Ganje Hozour audio Program #980

برنامه صوتی شماره ۹۸۰ گنج حضور

  • Currently 4.10/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
out of 330 votes
Comments (1)

    
Lights off
Sorry, your favorites list is FULL.

Support Ganje Hozour (حمایت از گنج حضور)

Link to this video/audio

Description

برنامه شماره ۹۸۰ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۲۶  سپتامبر  ۲۰۲۳ - ۵  مهر ۱۴۰۲


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۹۸۰ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه ۹۸۰ با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت

PDF متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF نسخه ریز مناسب پرینت 

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF نسخه درشت  


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.



مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۸


اِمتزاجِ(۱) روح‌ها در وقتِ صلح و جنگ‌ها

با کسی باید که روحش هست صافیِّ صفا(۲)


چون تغیّر(۳) هست در جان، وقتِ جنگ و آشتی

آن نه یک روح است تنها، بلکه گَشتَستَند جدا


چون بخواهد دل، سلامِ آن یکی، همچون عروس

مر زِفاف(۴) و صحبتِ دامادِ دشمن‌روی را


باز چون میلی بُوَد سویی، بدان مانَد که او

میل دارد سویِ دامادِ لطیفِ دلربا


از نظرها اِمتزاج و از سخن‌ها اِمتزاج

وز حکایت اِمتزاج و از فِکَر آمیزها


همچنان که امتزاجِ ظاهر است اندر رکوع

وز تصافُح(۵) وز عِناق(۶) و قُبله(۷) و مدح و دعا


بر تفاوت این تمازُج‌ها(۸) ز میل و نیم میل

وز سَرِ کُرْه(۹) و کَراهت، وز پیِ ترس و حیا


آن رکوعِ با تأنّی(۱۰)، و آن ثنایِ نرمْ نرم

هم‌مَراتِب(۱۱) در معانی، در صُوَرها مُجْتبا(۱۲)


این همه بازیچه گردد، چون رسیدی در کسی

کِش سما سجده‌اش بَرَد، و آن عرش گوید مَرحَبا


آن خداوندِ لطیفِ بنده‌پرور، شمسِ دین

کاو رهانَد مر شما را زین خیالِ بی‌وفا


با عدم تا چند باشی خایف(۱۳) و امّیدوار؟

این همه تأثیرِ خشمِ اوست تا وقتِ رضا


هستیِ جان اوست حقّا، چونکه هستی رو بتافت

لاجرم در نیستی می‌ساز با قیدِ هوا


گه به تسبیعِ(۱۴) هوا و گه به تسبیعِ خیال

گه به تسبیعِ کلام و گه به تسبیعِ لقا


گه خیالِ خوش بُوَد در طنز، همچون اِحتلام(۱۵)

گه خیالِ بد بُوَد همچون که خوابِ ناسزا


وانگهی تخییل‌ها(۱۶) خوش‌تر از این قومِ رذیل(۱۷)

اینْت هستی کاو بُوَد کمتر ز تخییلِ عَما(۱۸)


پس از آن سویِ عدم، بدتر از این، از صد عدم

این عدم‌ها بر مَراتِب بود، همچون که بقا


تا نیاید ظِلِّ(۱۹) میمونِ خداوندیِّ او

هیچ بندی از تو نَگشاید، یقین می‌دان دلا


(۱) اِمتزاج: آمیختگی، آمیخته شدن

(۲) صافیِّ صفا: پاکِ پاک، زلالِ زلال

(۳) تغیّر: دگرگون شدن، در اینجا به معنی احساس جدایی و غیریّت کردن است.

(۴) زِفاف: هم‌بستر شدن

(۵) تصافُح: دست دادن

(۶) عِناق: در آغوش کشیدن

(۷) قُبله: روبوسی

(۸) تمازُج‌: درآمیختن، تعامل

(۹) کُرْه: اجبار

(۱۰) تأنّی: درنگ کردن، آهستگی و تأمّل در انجام کار

(۱۱) هم‌مَراتِب: هم‌مرتبه

(۱۲) مُجْتبا: مُجْتبیٰ، برگزیده. در اینجا: متفاوت.

(۱۳) خایف: ترسان، بیمناک

(۱۴) تسبیع: هفت برابر کردن چیزی، مجازاً تکثیر و زیاد کردن

(۱۵) اِحتلام: انزال در خواب

(۱۶) تخییل‌: خیال‌سازی، خیال‌بافی

(۱۷) رذیل: فرومایه

(۱۸) عَما: مخفّف اَعمیٰ به معنی کور و نابینا

(۱۹) ظِل: سایه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۶۰


گر همی‌ خواهی سلامت از ضرر

چشم ز اوّل بند و پایان را نگر


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۵۷


حَبَّذا(۲۰) دو چشمِ پایان‌بینِ راد(۲۱)

که نگه دارند تن را از فَساد


(۲۰) حَبَّذا: خوشا

(۲۱) راد: حکیم، فرزانه، جوانمرد

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۷۲ 


 بنگر سویِ حریفان که همه مَست و خَرابند  

تو خمش باش و چنان شو، هله ای عَربده‌باره(۲۲)


(۲۲) عَربده‌باره: آنکه بسیار بدمستی می کند. عربده جوی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲


پس شما خاموش باشید اَنْصِتوا

تا زبانتان من شوم در گفت و گو


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶


اَنْصِتُوا را گوش کن، خاموش باش

چون زبانِ حق نگشتی، گوش باش


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۵۵

 

بانگِ سگ اندر شکم، باشد زیان 

نه شکارانگیز و نه شب پاسبان


گرگ نادیده که منعِ او بود 

دزد نادیده که دفعِ او شود

 

از حریصی(۲۳)، وز هوایِ سَروری 

در نظر کُنْد و به لافیدن جَری(۲۴)


(۲۳) حریص: آزمند، زیاده خواه

(۲۴) جَری: گستاخ

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۵۹


ماه نادیده نشان‌ها می‌دهد 

روستایی را بدان کژ می‌نهد


 مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۹۶۹ 


رازها را می‌کند حق آشکار  

چون بخواهد رُست، تخمِ بَد مَکار 


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲


فعلِ توست این غُصّه‌هایِ دَم‌ به‌ دَم

این بُوَد معنیِّ قَدْ جَفَّ الْقَلَم


حدیث


«جَفَّ الْقَلَمُ بِما أنْتَ لاقٍ.»


«خشك شد قلم به آنچه سزاوار بودی.»


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۴


بر قرینِ خویش مَفزا در صِفت

کآن فراق آرد یقین در عاقبت


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷۱


پیشِ بینایان خبر گفتن خطاست 

کآن دلیلِ غفلت و نقصان ماست

 

پیش بینا، شد خموشی نفعِ تو 

بهرِ این آمد خطابِ أنْصِتوُا

 

گر بفرماید: بگو، بر گُوی خَوش 

لیک اندک گُو، دراز اندر مَکَش

 

ور بفرماید که اندر کَش دراز 

همچنین شَرمین(۲۵) بگو، با امر ساز(۲۶)


قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۰۴


«وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.»


«هر گاه قرآن خوانده شود، گوش فرادهید و خموشی گزینید، 

باشد که از لطف و رحمت پروردگار برخوردار شوید.»


(۲۵) شَرمین: شرمناک، با حیا

(۲۶) با امر ساز: از دستورات اطاعت کن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۶۲۲


چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو

گوشها را حق بفرمود: اَنْصِتُوا

 

کودک اوّل چون بزاید شیرْنوش(۲۷)

 مدّتی خاموش باشد، جمله گوش‌‌

 

مدّتی می‌‌بایدش لب‌ دوختن

 از سخن، تا او سخن آموختن‌‌


ور نباشد گوش و تی‌‌تی(۲۸) می‌‌کند

 خویشتن را گُنگِ گیتی می‌‌کند

 

(۲۷) شیرنوش: نوشنده شیر، شیرخوار

(۲۸) تی‌تی: کلمه‌ای که مرغان را بدآن خوانند، زبان کودکانه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۶


گوش را بندد طَمَع از اِستماع

چشم را بندد غَرَض(۲۹) از اِطّلاع

 

همچنانکه آن جَنین را طمْعِ خون

کآن غذایِ اوست در اوطانِ(۳۰) دون(۳۱)


از حدیثِ این جهان، محجوب کرد

غیرِ خون، او می‌نداند چاشت خَورد


(۲۹) غَرَض: قصد

(۳۰) اوطانِ: وطن‌ها

(۳۱) دون: پست و فرومایه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۵


هیچ در گوشِ کسی زایشان نرفت

کاین طَمَع آمد حجابِ ژرف و زَفت(۳۲)


(۳۲) زَفت: سِتَبر؛ درشت؛ فربه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۸۱


یک زمان کار است بگزار(۳۳) و بتاز

کارِ کوته را مکن بر خود دراز


خواه در صد سال، خواهی یک زمان

این امانت واگُزار و وارهان


(۳۳) گزاردن: انجام دادن، ادا کردن

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۵


عاقبت‌بینی مکن، تا عاقبت‌بینی شوی

تا چو شیرِ حق باشی، در شجاعت لافَتیٰ(۳۴)


(۳۴) لافَتیٰ: جوانی نیست.

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۵۵


سَر نَنَهد چَرخْ تو را، تا که تو‌ بی‌سَر نَشوی

کَس نَخَرَد نَقدِ تو را، تا سویِ میزان(۳۵) نَبَری


تا نشویِ مَستِ خدا، غم نشود از تو جُدا

تا صِفَتِ گُرگ دَری، یوسُفِ کَنعان نَبَری


خیره مَیا، خیره مَرو، جانبِ بازارِ جهان

زانکه دَرین بِیْع و شَریٰ(۳۶)، این ندهی، آن نَبَری


(۳۵) میزان: ترازو، مقیاس، معیار

(۳۶) بِیْع و شَریٰ: خرید و فروش، معامله

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۱

 

هست احوالم خِلاف همدگر

هر یکی با هم مخالف در اثر

 

چونکه هر دَم راهِ خود را می‌زنم

با دگر کس سازگاری چون کنم؟

 

موجِ لشگرهای احوالم ببین

هر یکی با دیگری در جنگ و کین


می‌نگر در خود چنین جنگِ گِران

پس چه مشغولی به جنگِ دیگران؟

 

یا مگر زین جنگ، حقّت واخَرَد

در جهانِ صلحِ یک‌رنگت بَرَد


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۶


مُفترِق(۳۷) شد آفتابِ جان‌ها

در درونِ روزنِ ابدان‌ها


چون نظر در قُرص داری، خود یکی‌ست

وآنکه شد محجوبِ ابدان، در شکی‌ست


تفرقه در روحِ حیوانی بُوَد

نَفْسِ واحد، روحِ انسانی بُوَد


چونکه حق رَشَّ عَلَیْهِم نُورَهُ

مُفترِق هرگز نگردد نورِ او


چون که حق تعالی، نور خویش را بر این جان‌ها افشانده، 

نور آن خدا هرگز پراکنده نمی‌گردد.


حدیث


«إِنَّ اللهَ تَعالیٰ خَلَقَ خَلْقَهُ فِی ظُلْمَةٍ فَاَلْقٰى عَلَيْهِمْ مِنْ نُورِهِ. 

فَمَنْ أَصَابَهُ مِنْ ذٰلِکَ النُّورِ اهْتَدَىٰ وَ مَنْ اَخْطَأَهُ ضَلَّ.»


«همانا خداوندِ بلندمرتبه، آفریدگان را در تاریکی بیآفرید. پس روشنیِ خود را بر آنان بتابانید. 

هر که را آن نور برخورَد، به راه راست آید، و هر که را آن نور برنخورَد، به گمراهی رود.»


(۳۷) مُفترِق: پراکنده‌شونده

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۳۳


دیده‌یی کاندر نُعاسی(۳۸) شد پدید

کِی توانَد جز خیال و نیست دید؟

  

لاجَرَم سرگشته گشتیم از ضَلال

چون حقیقت شد نهان، پیدا خیال

 

این عدم را چون نشاند اندر نظر؟

چون نهان کرد آن حقیقت از بصر؟


(۳۸) نُعاس: چُرت، در اینجا مطلقاً به معنی خواب.

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۱


زآن سوی کاندازی نظر، آن جنس می‌آید صُوَر

پس از نظر آید صُوَر، اَشکال مرد و زن شده


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۲۳


استخوان و باد، روپوش است و بس

در دو عالَم غیرِ یزدان نیست کس


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۴۱۱


جانِ حیوانی ندارد اتّحاد

تو مَجو این اتّحاد از روحِ باد

 

گر خورَد این نان، نگردد سیر آن

ور کَشَد بار این، نگردد او گران

 

بلکه این شادی کند از مرگِ او

از حسد میرد، چو بیند برگِ او

 

جانِ گُرگان و سگان هر یک جداست

مُتّحد جان‌هایِ شیرانِ خداست

 

جمع گفتم جان‌هاشان من به اسم

کآن یکی جان صد بُوَد نِسبَت به جسم

 

همچو آن یک نورِ خورشیدِ سَما

صد بُوَد نسبت به صحنِ خانه‌ها

 

لیک یک باشد همۀ انوارشان

چونکه برگیری تو دیوار از میان


چون نمانَد خانه‌ها را قاعده

مؤمنان مانند، نَفْسِ واحده


حدیث


«اَلْـمُؤْمِنُونَ کَنَفْسٍ واحِدَةٍ»


«مؤمنان مانند نَفْسی واحدند.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۳۲


مستانِ خدا گرچه هزارند، یکی‌اند

مستانِ هویٰ جمله دوگانه‌ست و سه‌گانه‌ست


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۸۰


ای تو آبِ زندگانی فَاسْقِنٰا(۳۹)

ای تو دریایِ معانی فَاسْقِنٰا


ما سبوهایِ طلب آورده‌ایم

سویِ تو ای خِضرِ ثانی فَاسْقِنٰا


ماهیانِ جانِ ما زنهارخواه(۴۰)

از تو ای دریایِ جانی فَاسْقِنٰا


از رهِ هَجر(۴۱) آمده و آورده ما

عجزِ خود را ارمغانی(۴۲) فَاسْقِنٰا


داستانِ خسروان بشنیده‌ایم

تو فزون از داستانی، فَاسْقِنٰا


در گمان و وسوسه افتاده عقل

زآنکه تو فوقِ گمانی، فَاسْقِنٰا


نیم عاقل چه زند با عشقِ تو؟

تو جنونِ عاقلانی، فَاسْقِنٰا


 کعبهٔ عالم ز تو تبریز شد

شمسِ حق رکنِ یمانی(۴۳) فَاسْقِنٰا


(۳۹) فَاسْقِنٰا: پس آب دِه ما را.

(۴۰) زنهارخواه: پناه‌جو، امان‌خواه

(۴۱) هَجر: فراق و هجران

(۴۲) ارمغان: سوغات

(۴۳) رکنِ یمانی: زاویهٔ جنوب غربی کعبه که به سوی یمن است؛ در اینجا یعنی پایهٔ زندگی، ستونِ دین

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۷۷


در ستایش‌هایِ شمس‌الدین نباشم مُفتَتَن(۴۴)

تا تو گویی کاین غرض نفیِ من است از لا و لن(۴۵)


حق همی‌گوید منم، هش دار ای کوته‌نظر

شمسِ حقّ و دین بهانه‌ست اندرین برداشتن


هرچه تو با فخرِ تبریز آوری، بی‌خُردگی(۴۶)

آن به عینِ ذاتِ من، تو کرده‌ای ای ممتحن


(۴۴) مُفتَتَن: مفتون، شیفته

(۴۵) لا و لن: دو حرف نفی

(۴۶) بی‌خُردگی: ظاهراً بدون عیب و اشکال

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۷۸


چون به من زنده شود این مُرده‌تن

جانِ من باشد که رُو آرَد به من


من کنم او را ازین جان محتشم

جان که من بخشم، ببیند بخششم


جانِ نامحرم نبیند رویِ دوست

جز همآن جان کاَصلِ او از کویِ اوست


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۲


بیار مفخرِ تبریز، شمسِ تبریزی

مثالِ اصل، که اصلِ وجود و ایجادی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۵۰


سپاس آن عَدَمی را، که هست ما بِرُبود

ز عشقِ آن عدم آمد، جهان جان به وجود


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۱۳


خیزید عاشقان که سویِ آسمان رویم

دیدیم این جهان را تا آن جهان رویم


نی نی که این دو باغ اگرچه خوش است و خوب

زین هر دو بگذریم و بدان باغبان رویم


سجده‌کنان رویم سویِ بحر همچو سیل

بر رویِ بحر زان پس ما کف‌زنان رویم


زین کویِ تعزیت(۴۷) به عروسی سفر کنیم

زین رویِ زعفران به رخِ ارغوان رویم


از بیمِ اوفتادن لرزان چو برگ و شاخ

دل‌ها همی‌طپند، به دارُالامان(۴۸) رویم


از درد چاره نیست، چو اندر غریبی‌ایم

وز گرد چاره نیست، چو در خاکدان رویم


(۴۷) تعزیت: عزاداری کردن، تسلیت گفتن

(۴۸) دارُالامان: جای امن و امان، جای سلامت

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۳۰


همچنین حُبُّ الْوَطَن باشد درست

تو وطن بشناس، ای خواجه نخست


حدیث


«حُبُّ الْوَطَن مِنَ الاْيمانِ.»


«وطن‌دوستی از ایمان است.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۹


آن یار همان است، اگر جامه دگر شد

آن جامه به در کرد و دگربار برآمد


آن باده همان است، اگر شیشه بدل شد

بنگر که چه خوش بر سرِ خمّار برآمد


ای قومِ گمان‌ برده که آن مشعله‌ها مُرد

آن مشعله زین روزنِ اسرار برآمد


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۸۸


صلا رندان دگرباره، که آن شاهِ قِمار آمد

اگر تلبیسِ(۴۹) نو دارد، همانست او که پار(۵۰) آمد


(۴۹) تلبیس: پوشاندن، فریب و خدعه به کار بردن، پوشاندن حقیقت امری، روپوش

(۵۰) پار: پارسال

------------


منسوب به مولانا


دیده‌ای خواهم که باشد شه‌شناس

تا شناسد شاه را در هر لباس


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۰۴


شب که جهان است پر از لولیان(۵۱)

زُهره زند پردهٔ شنگولیان(۵۲)


(۵۱) لولیان: جمعِ لولی، کولی، سرودخوانِ کوچه

(۵۲) شنگولیان: جمعِ شنگولی، شاداب، شوخ

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۴۲


قُلْ اَعُوذَت خوانْد باید کِای اَحَد

هین ز نَفّاثات(۵۳)، افغان وَز عُقَد(۵۴)


در اینصورت باید سوره قُل اَعوذُ را بخوانی و بگویی که ای خداوند یگانه، 

به فریاد رس از دست این دمندگان و این گره‌ها.


می‌دمند اندر گِرِه آن ساحرات

اَلْغیاث(۵۵) اَلْمُستغاث(۵۶) از بُرد و مات


آن زنان جادوگر در گره‌های افسون می‌دمند. ای خداوندِ دادرس به فریادم

 رس از غلبهٔ دنیا و مقهور شدنم به دست دنیا.


لیک برخوان از زبانِ فعل نیز

که زبانِ قول سُست است ای عزیز


(۵۳) نَفّاثات: دمندگان

(۵۴) عُقَد: جمعِ عقده، گره‌ها

(۵۵) اَلْغیاث: کمک، فریادرسی

(۵۶) اَلْمُستغاث: فریادرس، از نام‌های خداوند

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۷۷


گاو در بغداد آید ناگهان

بگذرد او زین سَران تا آن سران


از همه عیش و خوشی‌ها و مزه

او نبیند جز که قِشرِ خربزه


که بُوَد افتاده بر ره یا حشیش(۵۷)

لایق سَیران(۵۸) گاوی یا خَریش


(۵۷) حشیش: گیاهِ خشک، علف.

(۵۸) سَیران: همان سَیَرانِ عربی است که فارسیان «یا» را به سکون خوانند. به معنی سیر و گردش. در اینجا به‌ معنی خوش آمدن است.

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۶۸


از هر جهتی تو را بلا داد

تا بازکَشَد به بی‌جَهاتَت(۵۹)


(۵۹) بی‌جَهات: موجودی که برتر از جا و جهت است، عالَم الهی

------------


مولوى، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۰


چون ز زنده مُرده بیرون می‌کند

نفسِ زنده سویِ مرگی می‌تَنَد


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۷۴


جانِ جان، چون واکَشد پا را زِ جان

جان چنان گردد که بی‌‌جان تن، بدان‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٣٢۹۰


جَو‌جَوی(۶۰)، چون جمع گردی زاِشتباه

پس توان زد بر تو سِکّهٔ پادشاه


(۶۰) جَو‌جَو: یک‌‌جو یک‌جو و ذرّه‌ذرّه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۴


علّتی بتّر ز پندارِ کمال

نیست اندر جانِ تو ای ذُودَلال(۶۱)


(۶۱) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۹


در تگِ جو هست سِرگین ای فَتیٰ(۶۲)

گرچه جو صافی نماید مر تو را


(۶۲) فَتیٰ: جوان، جوانمرد

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۴۰


کرده حق ناموس را صد من حَدید(۶۳)

ای بسی بسته به بندِ ناپدید


(۶۳) حَدید: آهن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰


چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا

تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا


مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» 

تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲


«قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»


«گفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۸


چون تغیّر هست در جان، وقتِ جنگ و آشتی

آن نه یک روح است تنها، بلکه گَشتَستَند جدا


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۷۱


بَر خیالی صُلحشان و جنگشان

وز خیالی فخرشان و نَنگشان


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ٣٩٣


خُفته از احوالِ دنیا روز و شب

چون قلم در پنجۀ تَقلیبِ(۶۴) رب


(۶۴) تَقلیب: بر‌گردانیدن، واژگونه کردن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹


ننگرم کس را و گر هم بنگرم

او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم(۶۵)


 عاشقِ صُنعِ تواَم در شکر و صبر(۶۶)

عاشقِ مصنوع کِی باشم چو گَبر(۶۷)؟


عاشقِ صُنعِ(۶۸) خدا با فَر(۶۹) بود

عاشقِ مصنوعِ(۷۰) او کافر بود


(۶۵) مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن  

(۶۶) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست.  

(۶۷) گبر: کافر  

(۶۸) صُنع: آفرینش  

(۶۹) فَر: شکوهِ ایزدی  

(۷۰) مصنوع: آفریده، مخلوق

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶


تا کنی مر غیر را حَبْر(۷۱) و سَنی(۷۲)

خویش را بدخو و خالی می‌کنی


(۷۱) حَبر: دانشمند، دانا

(۷۲) سَنی: رفیع، بلند‌مرتبه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱


مردهٔ خود را رها کرده‌ست او

مردهٔ بیگانه را جوید رَفو


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۸


با عدم تا چند باشی خایف و امّیدوار؟

این همه تأثیرِ خشمِ اوست تا وقتِ رضا


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۵۰


رَهَد(۷۳) ز خویش و ز پیش و ز جانِ مرگ‌اندیش(۷۴)

رَهَد ز خوف(۷۵) و رَجا(۷۶) و رَهد ز باد و ز بود(۷۷)

  

(۷۳) رَهیدن: رها شدن، خلاص شدن

(۷۴) مرگ‌اندیش: آنکه پیوسته در اندیشهٔ مردن باشد. مجازاً، من ذهنی که با اندیشیدن و عمل به آن خودش را تباه می‌سازد.

(۷۵) خوف: ترس

(۷۶) رجا: امید

(۷۷) باد و بود: من ذهنی و آثار آن، بود و نبود

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۷۵


بیاموز از پیمبر کیمیایی

که هر چِت حق دهد، می‌ده رضایی


همان لحظه درِ جنّت گشاید

چو تو راضی شوی در ابتلایی


رسولِ غم اگر آید بَرِ تو

کنارش گیر همچون آشنایی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۲۳

 

هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست

اگر ببارم، از آن ابر بر سَرَت بارم


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۵


 تا نیارد سجده‌ای بر خاکِ تبریزِ صفا

کم نگردد از جَبینش(۷۸) داغِ نفرینِ خدا


(۷۸) جَبین: پیشانی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۳۷


گفته او را من زبان و چشمِ تو

من حواس و من رضا و خشمِ تو


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۸


پس از آن سویِ عدم بدتر از این از صد عدم

این عدم‌ها بر مَراتِب بود همچون که بقا


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۱۱


مصطفی فرمود: گر گویم به راست

شرحِ آن دشمن که در جانِ شماست


زَهره‌های پُردلان(۷۹) هم بَردَرَد

نه رَوَد ره، نه غمِ کاری خَورَد


(۷۹) پُردل: شجاع، دلیر، دلاور، باجرئت

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۲۱


رجوع به قصّه رنجور

 

بازگرد و قصّهٔ‌ رنجور گو  

با طبیبِ آگهِ سَتّارخو 

 

نبضِ او بگرفت و واقف شد ز حال  

که امید صحّتِ او بُد مُحال

 

گفت: هر چِت دل بخواهد، آن بکن  

تا رود از جسمت این رنجِ کهن


هرچه خواهد خاطرِ تو، وامَگیر  

تا نگردد صبر و پرهیزت زَحیر

 

صبر و پرهیز این مرض را، دان زیان  

هرچه خواهد دل، درآرَش در میان

 

این چنین رنجور را، گفت ای عمو  

حق تَعالیٰ، اِعْمَلُوا ماٰ شِئتُمُ


قرآن کریم، سورهٔ فصلت (۴۱)، آیهٔ ۴۰


«… مَا شِئْتُمْ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»


«… هر چه مى‌خواهيد بكنيد، او به كارهايتان بيناست.»


گفت: رُو هین خیر بادَت جانِ عَم  

من تماشایِ لبِ جو می‌روم 

 

بر مرادِ دل همی ‌گشت او بر آب  

تا که صحّت را بیابد فتحِ باب 

 

بر لبِ جُو صوفیی بنشسته بود  

دست و رُو می‌شُست و پاکی می‌فزود 


او قفااَش دید، چون تخییلی‌ای(۸۰) 

کرد او را آرزوی سیلی‌ای

 

بر قفایِ صوفیِ حمزه‌پَرَست(۸۱)

راست می‌کرد از برایِ صَفعْ(۸۲) دست

 

کآرزو را، گر نرانم تا رَوَد

آن طبیبم گفت کآن علّت شود


سیلی‌اش اندر بَرَم در معرکه

زآنکه لاٰتُلْقُوا بِاَیْدیٰ تَهْلُکَه

 

قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۹۵


«وَأَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ۛ وَأَحْسِنُوا ۛ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ.»


«در راه خدا انفاق كنيد و خويشتن را به دست خويش به هلاكت ميندازيد 

و نيكى كنيد كه خدا نيكوكاران را دوست دارد.»


تَهْلُکَه‌ست این صبر و پرهیز ای فلان

خوش بکوبَش، تن مزن چون دیگران

 

چون زدش سیلی، برآمد یک طَراق(۸۳)

گفت صوفی: هَی‌هَی ای قَوّادِ عاق(۸۴)


خواست صوفی تا دو سه مُشتش زند  

سَبْلَت و ریشش یکایک بَرکَنَد

 

خلق، رنجورِ دِق و بیچاره‌اند  

وز خِداعِ(۸۵) دیو، سیلی‌باره‌اند(۸۶)

 

جمله در ایذایِ(۸۷) بی‌جُرمان حریص  

در قفایِ(۸۸) همدگر جویان نَقیص(۸۹)


(۸۰) تخییلی: ادم خیالاتی

(۸۱) حمزه‌پَرَست: کسی که آش بلغور را بسیار دوست دارد. در اینجا کنایه از آدم شکمباره است.

(۸۲) صَفع: پس‌گردنی

(۸۳) طَراق: صدایی که از کوفتن و شکستن چیزی نظیر چوب و استخوان برآید. صدای زدن تازیانه و امثال آن.

(۸۴) قَوّادِ عاق: بی‌ناموس نافرمان

(۸۵) خِداع: حیله‌گری

(۸۶) سیلی‌باره: کسی که میل فراوانی به زدن سیلی دارد. در اینجا مراد کسی است که خوی آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.

(۸۷) ایذا: اذیت کردن

(۸۸) قفا: پشت گردن، پسِ سر

(۸۹) نَقیص: عیب‌جویی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۵۵


گر چه آن صوفی پُر آتش شد ز خشم  

لیک او بر عاقبت انداخت چشم

 

اوّلِ صف بر کسی مانَد به کام  

کو نگیرد دانه، بیند بندِ دام 

 

حَبَّذا(۹۰) دو چشمِ پایان‌بینِ راد(۹۱)  

که نگه دارند تن را از فَساد 


(۹۰) حَبَّذا:خوشا

(۹۱) راد: حکیم، فرزانه، جوانمرد


-------------------------

مجموع لغات:


(۱) اِمتزاج: آمیختگی، آمیخته شدن

(۲) صافیِّ صفا: پاکِ پاک، زلالِ زلال

(۳) تغیّر: دگرگون شدن، در اینجا به معنی احساس جدایی و غیریّت کردن است.

(۴) زِفاف: هم‌بستر شدن

(۵) تصافُح: دست دادن

(۶) عِناق: در آغوش کشیدن

(۷) قُبله: روبوسی

(۸) تمازُج‌: درآمیختن، تعامل

(۹) کُرْه: اجبار

(۱۰) تأنّی: درنگ کردن، آهستگی و تأمّل در انجام کار

(۱۱) هم‌مَراتِب: هم‌مرتبه

(۱۲) مُجْتبا: مُجْتبیٰ، برگزیده. در اینجا: متفاوت.

(۱۳) خایف: ترسان، بیمناک

(۱۴) تسبیع: هفت برابر کردن چیزی، مجازاً تکثیر و زیاد کردن

(۱۵) اِحتلام: انزال در خواب

(۱۶) تخییل‌: خیال‌سازی، خیال‌بافی

(۱۷) رذیل: فرومایه

(۱۸) عَما: مخفّف اَعمیٰ به معنی کور و نابینا

(۱۹) ظِل: سایه

(۲۰) حَبَّذا: خوشا

(۲۱) راد: حکیم، فرزانه، جوانمرد

(۲۲) عَربده‌باره: آنکه بسیار بدمستی می کند. عربده جوی

(۲۳) حریص: آزمند، زیاده خواه

(۲۴) جَری: گستاخ

(۲۵) شَرمین: شرمناک، با حیا

(۲۶) با امر ساز: از دستورات اطاعت کن

(۲۷) شیرنوش: نوشنده شیر، شیرخوار

(۲۸) تی‌تی: کلمه‌ای که مرغان را بدآن خوانند، زبان کودکانه

(۲۹) غَرَض: قصد

(۳۰) اوطانِ: وطن‌ها

(۳۱) دون: پست و فرومایه

(۳۲) زَفت: سِتَبر؛ درشت؛ فربه

(۳۳) گزاردن: انجام دادن، ادا کردن

(۳۴) لافَتیٰ: جوانی نیست.

(۳۵) میزان: ترازو، مقیاس، معیار

(۳۶) بِیْع و شَریٰ: خرید و فروش، معامله

(۳۷) مُفترِق: پراکنده‌شونده

(۳۸) نُعاس: چُرت، در اینجا مطلقاً به معنی خواب.

(۳۹) فَاسْقِنٰا: پس آب دِه ما را.

(۴۰) زنهارخواه: پناه‌جو، امان‌خواه

(۴۱) هَجر: فراق و هجران

(۴۲) ارمغان: سوغات

(۴۳) رکنِ یمانی: زاویهٔ جنوب غربی کعبه که به سوی یمن است؛ در اینجا یعنی پایهٔ زندگی، ستونِ دین

(۴۴) مُفتَتَن: مفتون، شیفته

(۴۵) لا و لن: دو حرف نفی

(۴۶) بی‌خُردگی: ظاهراً بدون عیب و اشکال

(۴۷) تعزیت: عزاداری کردن، تسلیت گفتن

(۴۸) دارُالامان: جای امن و امان، جای سلامت

(۴۹) تلبیس: پوشاندن، فریب و خدعه به کار بردن، پوشاندن حقیقت امری، روپوش

(۵۰) پار: پارسال

(۵۱) لولیان: جمعِ لولی، کولی، سرودخوانِ کوچه

(۵۲) شنگولیان: جمعِ شنگولی، شاداب، شوخ

(۵۳) نَفّاثات: دمندگان

(۵۴) عُقَد: جمعِ عقده، گره‌ها

(۵۵) اَلْغیاث: کمک، فریادرسی

(۵۶) اَلْمُستغاث: فریادرس، از نام‌های خداوند

(۵۷) حشیش: گیاهِ خشک، علف.

(۵۸) سَیران: همان سَیَرانِ عربی است که فارسیان «یا» را به سکون خوانند. به معنی سیر و گردش. در اینجا به‌ معنی خوش آمدن است.

(۵۹) بی‌جَهات: موجودی که برتر از جا و جهت است، عالَم الهی

(۶۰) جَو‌جَو: یک‌‌جو یک‌جو و ذرّه‌ذرّه

(۶۱) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

(۶۲) فَتیٰ: جوان، جوانمرد

(۶۳) حَدید: آهن

(۶۴) تَقلیب: بر‌گردانیدن، واژگونه کردن

(۶۵) مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن  

(۶۶) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست.  

(۶۷) گبر: کافر  

(۶۸) صُنع: آفرینش  

(۶۹) فَر: شکوهِ ایزدی  

(۷۰) مصنوع: آفریده، مخلوق

(۷۱) حَبر: دانشمند، دانا

(۷۲) سَنی: رفیع، بلند‌مرتبه

(۷۳) رَهیدن: رها شدن، خلاص شدن

(۷۴) مرگ‌اندیش: آنکه پیوسته در اندیشهٔ مردن باشد. مجازاً، من ذهنی که با اندیشیدن و عمل به آن خودش را تباه می‌سازد.

(۷۵) خوف: ترس

(۷۶) رجا: امید

(۷۷) باد و بود: من ذهنی و آثار آن، بود و نبود

(۷۸) جَبین: پیشانی

(۷۹) پُردل: شجاع، دلیر، دلاور، باجرئت

(۸۰) تخییلی: ادم خیالاتی

(۸۱) حمزه‌پَرَست: کسی که آش بلغور را بسیار دوست دارد. در اینجا کنایه از آدم شکمباره است.

(۸۲) صَفع: پس‌گردنی

(۸۳) طَراق: صدایی که از کوفتن و شکستن چیزی نظیر چوب و استخوان برآید. صدای زدن تازیانه و امثال آن.

(۸۴) قَوّادِ عاق: بی‌ناموس نافرمان

(۸۵) خِداع: حیله‌گری

(۸۶) سیلی‌باره: کسی که میل فراوانی به زدن سیلی دارد. در اینجا مراد کسی است که خوی آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.

(۸۷) ایذا: اذیت کردن

(۸۸) قفا: پشت گردن، پسِ سر

(۸۹) نَقیص: عیب‌جویی

(۹۰) حَبَّذا:خوشا

(۹۱) راد: حکیم، فرزانه، جوانمرد


Tags



Comments

  1. shirin7sh
    6 months, 3 weeks ago

    آموختم با من ذهنی به خود آسیب زده ایم .ما فراتر از گمان بلکه خود حقیقت هستیم؛ هر قدر خورشید درون ما بیشتر طلوع کند متوجه بی عقلی من ذهنی می شویم. فضای گشوده شده تماما شادی است؛ غم از کوی ذهن می‌آید
    پیدا خیال است و حقیقت نهان. تنها با فضاگشایی حقیقت آشکار می‌شود. فضای گشوده شده کعبه ماست و همه انسانها باید به این عدم نماز بگزارند.

    درود بر آموزگار عشق و خرد و شادی
    هزاران شکر و صدها سپاس

Sign in or sign up to post comments.
Parviz Shahbazi
Ganje Hozour audio Program #980
برنامه صوتی شماره ۹۸۰ گنج حضور
Category:
برنامه های صوتی گنج حضور
برنامه های صوتی ۱۰۰۰ - ۹۰۱
Views: 3,170
Submitted by: admin, Sep 27 2023






حمایت گنج حضور


 بیننده عزیز برنامه گنج حضور:

  با سلام و احوالپرسی، با تشکر و قدردانی ازشما که این برنامه را تماشا می کنید، از شما تقاضا  داریم که عضو خانواده گنج حضور شوید و به هر اندازه که می توانید و می خواهید این برنامه و تلویزیون را ،هر ماهه، حمایت مالی کنید. لطفاً به این امر مهم توجه فرمایید که برای ادامه خدمات  فرهنگی این تلویزیون حمایت مالی اشخاصی که از آن استفاده می کنند، ضروری است. این تلویزیون منبع دیگری برای درآمد ندارد. لطفاً تصمیم خود را در این مورد به ایمیل: support@parvizshahbazi.com اطلاع دهید.


در صورت لزوم با ‍پشتیبانی گنج حضور با شماره 001-438-686-7580 تماس بگیرید.


حمایت مالی به روشهای آسان زیر امکان پذیر است:

     

   
   

    ۱- از طریق کردیت کارت و Paypal







۲- از طریق دادن کردیت کارت خودتان به ما، تا هر ماهه به مقداری که شما می خواهید، بعنوان حق عضویت، چارج شود.





۳- از طریق فرستادن چک به آدرس زیر: 







Parviz Shahbazi

P.O. Box 745 Woodland Hills, CA

91365 USA. 







               

۴- از طریق فرستادن پول نقد به حساب بانکی گنج حضور، از تمام نقاط دنیا غیر از ایران، یا واریز (Deposit) کردن از نقاط مختلف آمریکا یا کانادا، به شرح  زیر:



 

 

 

WELLS FARGO BANK



6001 Topanga Canyon Blvd
Woodland Hills, CA

91367 USA.

Beneficiary Name: TREASURE OF PRESENCE FOUNDATION, INC.


Account #: 9375957264 Routing: 121000248


Swift #WFBIUS6S