Parviz Shahbazi

Ganje Hozour Program #996

برنامه شماره ۹۹۶ گنج حضور

  • Currently 4.12/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
out of 173 votes
Comments (0)

    
Lights off
Sorry, your favorites list is FULL.

Support Ganje Hozour (حمایت از گنج حضور)

Link to this video/audio

Description

برنامه شماره ۹۹۶ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی 

تاریخ اجرا: ۶  فوریه  ۲۰۲۴ - ۱۸  بهمن ۱۴۰۲


برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) 


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.



مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹


پیش کَش(۱) آن شاهِ شکَرخانه(۲) را

آن گُهَرِ روشنِ دُردانه(۳) را


آن شَهِ فرّخ‌رُخِ(۴) بی‌مِثل را

آن مَهِ دریادلِ جانانه را


روح دهد مُردهٔ پوسیده را

مِهر دهد سینهٔ بیگانه را


دامنِ هر خار پُر از گُل کند

عقل دهد کلّهٔ دیوانه را


در خِرَدِ طفلِ دو روزه نهد

آنچه نباشد دلِ فرزانه را


طفل، که باشد؟ تو مگر مُنکری

عربدهٔ اُستنِ حَنّانه(۵) را؟


مست شویّ و شهِ مستان شوی

چونکه بگردانَد پیمانه را


بی‌خودم و مست و پراکنده‌مغز

ور نه نکو گویم افسانه را


با همه بشنو که بباید شُنود

قصّهٔ شیرینِ غریبانه(۶) را


بِشکَنَد آن روی، دلِ ماه را

بِشکَنَد آن زُلف، دو صد شانه را


قصّهٔ آن چَشم، که یارَد گُزارْد(۷)؟

ساحِرِ ساحِرکُش فتّانه(۸) را


بیند چَشمش که چه خواهد شدن

تا ابد و بیند پیشانه(۹) را


راز مگو، رو عَجَمی(۱۰) ساز خویش

یاد کُن آن خواجهٔ عَلْیانه(۱۱) را


(۱) پیش کَش: پیش بیاور

(۲) شکَرخانه: بسیار شیرین

(۳) دُردانه: دانهٔ مروارید، یکتا

(۴) فرّخ‌: مبارک، زیباروی، نیک

(۵)‌ اُستنِ حَنّانه: ستونی که حضرت رسول(ص) ابتدا به هنگام وعظ بدآن تکیه می‌فرمود.

(۶)‌ غریبانه: شگفت، عجیب، نادر

(۷) یارَد گُزارْد: بتواند به جا آورَد، بتواند حقّ مطلب را ادا کند.

(۸) فتّانه: بسیار فتنه‌انگیز، بسیار زیبا

(۹) پیشانه: ازل، آنچه پیشتر از آن نباشد.

(۱۰) عَجَمی: ناشی، ناوارد، لال، بی‌زبان، مجازاً غافل و نادان

(۱۱) عَلْیانه: عالی‌قدر، شریف

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹


پیش کَش آن شاهِ شکَرخانه را

آن گُهَرِ روشنِ دُردانه را


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۴


ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید

هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۲


هر که نقصِ خویش را دید و شناخت

اندر اِستکمالِ(۱۲) خود، دو اسبه تاخت‌‌(۱۳)

 

ز آن نمی‌‌پَرّد به سویِ ذوالْجَلال

کو گُمانی می‌‌بَرَد خود را کمال‌‌

 

عِلّتی بتّر ز پندارِ کمال

نیست اندر جانِ تو ای ذُودَلال(۱۴)‌‌


(۱۲) اِستِکمال: به کمال رسانیدن، کمال‌خواهی

(۱۳) دواسبه تاختن: کنایه از شتاب کردن و به شتاب رفتن

(۱۴) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۶۸۵

 

چون شکسته‌‌دل شدی از حالِ خویش

جابرِ(۱۵) اشکستگان دیدی به پیش

 

عاقبت را دید و او اِشکسته شد

 از شکسته‌بند در دَم بسته شد


(۱۵) جابِر: شکسته‌بند

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۵۷


زآنکه جنّت از مَکارِه(۱۶) رُسته است

رحم، قسمِ عاجزی اِشکسته است


(۱۶) مَکارِه: سختی، ناخوشی و هر آنچه برای آدمی ناخوش و نا گوار آید.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۷۵۷


چون شکسته می‌رهد، اِشکسته شو

اَمن در فقرست، اندر فقر رو


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۹۲


من غلامِ آن مسِ همّت‌پَرَست

کو به غیرِ کیمیا نآرَد شکست

 

دستِ اشکسته برآور در دعا

سویِ اِشکسته پَرَد فضلِ خدا


گر رهایی بایدت زین چاهِ تنگ

ای برادر رُو بر آذر(۱۷) بی‌درنگ


(۱۷) آذر: آتش

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۷


خویش مُجرِم دان و مُجرِم گو، مترس

تا ندزدد از تو آن اُستاد، درس


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۶


ذکر آرَد فکر را در اِهتزاز(۱۸)

ذکر را خورشیدِ این افسرده ساز


اصل، خود جذب است، لیک ای خواجه‌تاش(۱۹)

کار کن، موقوفِ آن جذبه مباش


(۱۸) اِهتزاز: جنبیدن و تکان خوردنِ چیزی در جایِ خود

(۱۹) خواجه‌تاش: دو غلام را گویند که یک صاحب دارند.

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۴۹


من پیش از این می‌خواستم گفتارِ خود را مشتری

واکنون همی‌خواهم ز تو، کز گفتِ خویشم واخری(۲۰)


بت‌ها تراشیدم بسی، بهرِ فریبِ هر کسی

مستِ خلیلم من کنون، سیر آمدم از آزری


گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مُضِل(۲۱)

ترکیبِ او ویران کنم گر او نماید لمَتُری(۲۲)


(۲۰) واخری: دوباره بخری

(۲۱) مُضِل: گمراه‌کننده

(۲۲) لمَتُری: فربهی، تنومندی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۸۹


با حضورِ آفتابِ باکمال

رهنمایی جُستن از شمع و ذُبال(۲۳)


با حضورِ آفتابِ خوش‌مَساغ(۲۴)

روشنایی جُستن از شمع و چراغ

 

بی‌گمان تَرکِ ادب باشد ز ما

کفرِ نعمت باشد و فعلِ هوا


(۲۳) ذُباله: فتیله، فتیلۀ شمع یا چراغ

(۲۴) خوش‌مَساغ: خوش‌رفتار، خوش‌مدار

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۵۲۸


شهرِ ما فردا پُر از شِکَّر شود

شِکَّر ارزانَ‌ست، ارزان‌تر شود


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۰


مرغِ جذبه ناگهان پَرَّد ز عُش(۲۵)

چون بدیدی صبح، شمع آنگه بکُش


چشم ها چون شد گُذاره(۲۶)، نورِ اوست

مغزها می‌بیند او در عینِ پوست


بیند اندر ذَرّه، خورشیدِ بقا

بیند اندر قطره، کُلِّ بحر(۲۷) را


قرآن كريم، سورهٔ حِجر (۱۵)، آيهٔ ۹۹


«وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ.»


«و پروردگارت را پرستش کن، تا یقین (مرگ) تو را در رسد.»


(۲۵) عُشّ: آشیانۀ پرندگان

(۲۶) گذاره: آنچه از حدّ در گذرد، گذرنده.

(۲۷) بحر: دریا

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۲۰


چه شِکَرفروش دارم که به من شِکَر فروشد

که نگفت عُذر روزی که برو شِکَر ندارم


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۶۳۵

 

در هر آن کاری که میل استَت بدآن

قدرت خود را همی ‌‌بینی عِیان‌‌


در هر آن کاری که میلت نیست و خواست

اندر آن جبری شدی، کین از خداست‌‌


انبیا در کارِ دنیا جبری‌‌اند

کافران در کارِ عُقْبیٰ جبری‌‌اند


انبیا را کار عُقْبیٰ اختیار

جاهلان را کارِ دنیا اختیار


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٩٨٢


گفت آن یعقوب با اولادِ خویش:

جُستنِ یوسف کنید از حدّ بیش


هر حسِ خود را درین جُستن به‌‌ جِد

هر طرف رانید، شکلِ مُستَعِد(۲۸)


قرآن کریم، سورهٔ یوسف (۱۲)، آیهٔ ۸۷


«يَا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ  

إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ.»


«اى پسران من، برويد و يوسف و برادرش را بجوييد و از رحمت خدا مأيوس مشويد، 

زيرا تنها كافران از رحمت خدا مأيوس مى‌شوند.»


(۲۸) مُستَعِد: کسی که آماده برای کاری است، آماده، بااستعداد

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹


آن شَهِ فرّخ‌رُخِ بی‌مِثل را

آن مَهِ دریادلِ جانانه را


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۴۵


عقلِ جُزوی، گاه چیره، گَه نگون

عقلِ کلّی، ایمن از رَیْبُ الْمَنُون(۲۹)


عقل بفروش و، هنر حیرت بخر

رَوْ به خواری، نی بُخارا ای پسر


(۲۹) رَیبُ‌الْمَنُون: حوادث ناگوار روزگار

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۰


چون ز زنده مُرده بیرون می‌کند

نفسِ زنده سویِ مرگی می‌تند


 مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۱۰


عقلِ مٰازٰاغ‌ست نورِ خاصگان

عقلِ زاغ اُستادِ گورِ مُردگان

 

قرآن کریم، سورهٔ نجم (۵۳)، آیهٔ ۱۷


«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ.»


«چشم خطا نكرد و از حد درنگذشت.»


جان که او دنبالۀ‌ زاغان پَرَد

زاغ، او را سویِ گورستان بَرَد


هین مَدو اندر پیِ نفسِ چو زاغ

کو به گورستان بَرَد، نه سویِ باغ


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۲


نه تو اَعْطَیْنٰاکَ کَوْثَر خوانده‌ای؟

پس چرا خشکی و تشنه مانده‌ای؟

 

یا مگر فرعونی و، کَوْثَر چو نیل

بر تو خون گشته‌ست و ناخوش، ای علیل(۳۰)


توبه کن، بیزار شو از هر عدو(۳۱)

کو ندارد آبِ کوثر در کدو


قرآن کریم، سورهٔ کوثر (۱۰۸)، آیات ۱ تا ۳


«إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ» (١)


«ما كوثر را به تو عطا كرديم.»


«فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ» (٢)


«پس براى پروردگارت نماز بخوان و قربانى كن‌»


«إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ» (٣)


«كه بدخواه تو خود اَبتر است.»


(۳۰) عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند

(۳۱) عدو: دشمن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۴۱


هر کجا تابم ز مِشکاتِ(۳۲) دَمی

حل شد آنجا مشکلاتِ عالمی


ظلمتی را کآفتابش برنداشت

از دَمِ ما، گردد آن ظلمت چو چاشت(۳۳)


(۳۲) مِشکات: چراغ‌دان

(۳۳) چاشت: هنگام روز و نیمروز

------------


حافظ، دیوان غزلیّات، غزل شمارهٔ ۱۶۹


آبِ حیوان(۳۴) تیره‌گون شد، خِضرِ فرّخ‌پی(۳۵) کجاست؟

خون چکید از شاخِ گُل، بادِ بهاران را چه شد؟


(۳۴) آبِ حیوان: آبِ حیات

(۳۵) فرّخ‌پی: مبارک، خوش قدم

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۶۲


صورتگرِ نقّاشم، هر لحظه بتی سازم

وانگه همه بت‌ها را در پیشِ تو بگْدازم(۳۶)


(۳۶) بگْدازم: بسوزانم

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۷


درین بحر، درین بحر، همه چیز بگُنجد

مترسید، مترسید، گریبان مدَرانید


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۵٣


گاوِ زرّین(۳۷) بانگ کرد، آخِر چه گفت؟

کاحمقان را این‌همه رغبت شگُفت


(۳۷) زرّین:‌ طلایی

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۳


چند نهان داری آن خنده را؟

آن مهِ تابندهٔ فرخنده را


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۴۳


من شتابیدم برِ تو بهرِ آن

تا بگویم که ندارم آن توان!

 

این چنین چُستی(۳۸) نیاید از چو من

باری، این اومید را بر من مَتَن!


(۳۸) چُستی: چابکی

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹


روح دهد مُردهٔ پوسیده را

مِهر دهد سینهٔ بیگانه را


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۵۹


مُردگانِ کهنه را جان می‌دهد

تاجِ عقل و نورِ ایمان می‌دهد


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۷۷۹


ای سلیمان، در میانِ زاغ و باز

حِلمِ(۳۹) حق شو، با همهٔ مرغان بساز


(۳۹) حِلم: فضاگشایی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۷۸


چون به من زنده شود این مُرده‌تن

جانِ من باشد که رو آرَد به من


من کنم او را ازین جان محتشم

جان که من بخشم، ببیند بخششم


جانِ نامحرم نبیند رویِ دوست

جز همآن جان کاَصلِ او از کویِ اوست


در دَمَم، قصّاب‌وار این دوست را

تا هِلَد(۴۰) آن مغزِ نغزش، پوست را


(۴۰) هِلَد: گذاشتن، اجازه دادن، فروگذاشتن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۱۱


لُعبَتِ(۴۱) مُرده، بُوَد جانْ طفل را

تا نگشت او در بزرگی، طفل‌زا(۴۲)


این تصوّر، وین تخیّل لُعبَت است

تا تو طفلی، پس بدآنَت حاجت است


چون ز طفلی رَست(۴۳) جان، شد در وصال(۴۴)

فارغ از حِسّ است و تصویر و خیال


(۴۱) لُعبَت: هرچیزی که با آن بازی کنند، بازیچه، اسبابْ‌بازی، عروسک

(۴۲) طفل‌زا: زاینده‌ی کودک، در اینجا منظور رسیدن به حدّ بلوغ و رشدِ عقلانی است.

(۴۳) رَست: رها شد

(۴۴) وصال: رسیدن، دست یافتن به چیزی، در اینجا رسیدن به معشوق ازلی

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۶۲


بِدَرَد مرده کفن را، به سرِ گور برآید

اگر آن مردهٔ ما را ز بُتِ من خبر آید


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹


دامنِ هر خار پُر از گُل کند

عقل دهد کلّهٔ دیوانه را


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۰۹


عقلِ کل را گفت: ما زاغَ‌الْبَصَر

عقلِ جزوی می‌کند هر سو نظر


قرآن کریم، سورهٔ نجم (۵۳)، آیهٔ ۱۷


«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ.»


«چشم خطا نكرد و از حد درنگذشت.»


عقلِ مازاغ است نورِ خاصگان

عقلِ زاغ استادِ گورِ مردگان


جان که او دنبالۀ زاغان پَرَد

زاغ، او را سوی گورستان بَرَد


هین مدو اندر پیِ نَفْسِ چو زاغ

کو به گورستان بَرَد، نه سویِ باغ


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۷


گر به بُستان بی‌توایم، خار شد گلزارِ ما

ور به زندان با توایم، گُل برویَد خارِ ما


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۷۵۶


هر که او ارزان خرد، ارزان دهد

گوهری، طفلی به قُرصی نان دهد


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۴


علّتی بتّر ز پندارِ کمال

نیست اندر جانِ تو ای ذُودَلال(۴۵)


(۴۵) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۴۰


کرده حق ناموس را صد من حَدید(۴۶)

ای بسی بسته به بندِ ناپدید


(۴۶) حَدید: آهن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۹


در تگِ(۴۷) جو هست سِرگین ای فَتیٰ(۴۸)

گرچه جو صافی نماید مر تو را


(۴۷) تگ: ته و بُن

(۴۸) فَتیٰ: جوان، جوانمرد

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۶۷۰


حکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط(۴۹)

که بگویید از طریقِ انبساط


(۴۹) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰


چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا

تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا


مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست» 

تا «جز آنچه به ما آموختی» دستِ تو را بگیرد.


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۵


چون ملایک گو که لا عِلْمَ لَنا

یا الهی، غَیْرَ ما عَلَّمْتَنا


مانند فرشتگان بگو: «خداوندا، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختی.»


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲


«قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»


«گفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴


دم او جان دَهَدَت رو ز نَفَخْتُ(۵۰) بپذیر

کارِ او کُنْ فَیکون‌ است نه موقوفِ علل


(۵۰) نَفَخْتُ: دمیدم

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶


تا کنی مر غیر را حَبْر(۵۱) و سَنی(۵۲)

خویش را بدخُو و خالی می‌کنی


(۵۱) حَبر: دانشمند، دانا

(۵۲) سَنی: رفیع، بلند مرتبه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱


مردهٔ خود را رها کرده‌ست او

مردهٔ بیگانه را جوید رَفو


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۷۹


دیده آ، بر دیگران، نوحه‌گری

مدّتی بنشین و، بر خود می‌گِری


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶


از قَرین بی‌ قول و گفت‌وگویِ او

خو بدزدد دل نهان از خویِ او


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۱


می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها

از رهِ پنهان، صلاح و کینه‌ها


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶


گرگِ درّنده‌ست نفسِ بَد، یقین

چه بهانه می‌نهی بر هر قرین؟


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۴


بر قرینِ خویش مَفزا در صِفت

کآن فراق آرد یقین در عاقبت


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹

در خِرَدِ طفلِ دو روزه نهد

آنچه نباشد دلِ فرزانه را


قرآن کریم، سورهٔ مریم (۱۹)، آیهٔ ۱۲


«يَا يَحْيَىٰ خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ ۖ وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا»


«اى يحيى، كتاب را به نيرومندى بگير. و در كودكى به او دانايى عطا كرديم.»


قرآن کریم، سورهٔ مریم (۱۹)، آیات ۲۹ و ۳۰


«فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ ۖ قَالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا» (٢٩)


«به فرزند اشاره كرد. گفتند: چگونه با كودكى كه در گهواره است سخن بگوييم.»


«قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا» (٣٠)


«كودک گفت: من بندهٔ خدايم، به من كتاب داده و مرا پيامبر گردانيده است.»


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۱۹


بی‌بهارت نرگس و نسرین دهم

بی‌ کتاب و اوستا تلقین دهم


مولوی، مثنوی، دفتر  پنجم، ابیات ۳۱۹۰


ای که در معنی زِ شب خامُش‌تری

گفتِ خود را چند جویی مشتری؟


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹


طفل، که باشد؟ تو مگر مُنکری

عربدهٔ اُستنِ حَنّانه را؟


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۰۱۹


ما سَمیعیم(۵۳) و بَصیریم(۵۴) و خوشیم

با شما نامَحرمانْ ما خامُشیم


قرآن‌کریم، سورهٔ اسرا (۱۷)، آیۀ ۴۴


«تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ 

وَلَٰكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا.»


«هفت آسمان و زمين و هرچه در آن‌هاست تسبيحش مى‌كنند و هيچ موجودى نيست 

جز آن‌كه او را به‌پاكى مى‌ستايد، ولى شما ذكر تسبيح‌شان را نمى‌فهميد. او بردبار و آمرزنده است.»


(۵۳) سمیع: شنوا، شنونده

(۵۴) بصیر: بینا، آگاه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۸۰


فلسفی، کو منکر حَنّانه است

از حواسِ اولیا بیگانه است


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹


مست شویّ و شهِ مستان شوی

چونکه بگردانَد پیمانه را


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۶۰


جمله اجزایِ جهان پیشِ عَوام

مُرده و، پیشِ خدا دانا و رام

 

خیام، رباعیات، رباعی شمارهٔ ۱۳۲


من بی مِی ناب زیستن نتْوانم

بی باده کشیدِ بار تن نتْوانم


من بندهٔ آن دَمم که ساقی گوید

یک جامِ دگر بگیر و من نتْوانم


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۳۳


ای آرزوی آرزو، آن پرده را بردار زو

من کس نمی‌دانم جز او، مستان سلامت می‌کنند


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۴۰


کرده حق ناموس را صد من حَدید(۵۵)

ای بسی بسته به بندِ ناپدید


(۵۵) حَدید: آهن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۳


وقتِ آن آمد که من عریان شوم

نقش بگْذارم، سراسر جان شوم


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۲


بیار ساقیِ باقی که جانِ جان‌هایی

بریز بر سرِ سودا شرابِ حَمرا(۵۶) را


(۵۶) حَمرا: سرخ

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۰۹


غُلْغُل و طاق و طُرُنب(۵۷) و گیر و دار

که نمی‌بینم، مرا معذور دار


(۵۷) طاق و طُرُنب: سر و صدا

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹


بی‌خودم و مست و پراکنده‌مغز

ور نه نکو گویم افسانه را


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۸۸


عقلِ تو قسمت شده بر صد مُهِمّ

بر هزاران آرزو و طِمّ(۵۸) و رِمّ(۵۹)(۶۰)


جمع باید کرد اجزا را به عشق

تا شَوی خوش چون سمرقند و دمشق


جَوجَوی(۶۱)، چون جمع گردی ز اِشتباه

پس توان زد بر تو سِکّهٔ پادشاه


(۵۸) طِمّ: دریا و آب فراوان

(۵۹) رِمّ: زمین و خاک

(۶۰) طِمّ و رِمّ: منظور از طِمّ و رِمّ در اینجا، آرزوهای دنیوی است.

(۶۱) جَوجَو: یک ‌جو یک‌ جو و ذرّه‌ ذرّه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۴۹۶


کس نیابد بر دلِ ایشان ظَفَر

بر صدف آید ضرر، نی بر گُهَر


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۶۰


تو را من پاره پاره جمع کردم

چرا از وسوسه صدپاره گشتی؟


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۸۴


هوش را توزیع کردی(۶۲) بر جِهات

می‌نیرزد تَرّه‌یی آن تُرَّهات(۶۳)


(۶۲) توزیع کردن: پخش کردن

(۶۳) تُرَّهات: حرف‌های بیهود، یاوه

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۸


خَلق بخُفتند، ولی عاشقان

جملهٔ شب، قصّه‌کُنان با خدا


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۷


خویش مُجرِم دان و مُجرِم گو، مترس

تا ندزدد از تو آن اُستاد، درس


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۹۴


جمع کن خو‌د را، جما‌عت ر‌حمت است

تا تو‌انم با تو گفتن آنچه هست


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۷۲


هِل تا کُشد تو را، نه که آبِ حیات اوست؟

تلخی مکن که دوست، عسل‌وار می‌کشد


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹


با همه بشنو که بباید شُنود

قصّهٔ شیرینِ غریبانه را


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۹۰


چارهٔ دفعِ بلا، نبوَد ستم

چاره، احسان باشد و عفو و کَرَم


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۹۲


صَدْقه، نبوَد سوختن درویش را

کور کردن چشمِ حلم‌اندیش را


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۵


تو بی ‌ز گوش شنو، بی‌زبان بگو با او

که نیست گفتِ زبان بی‌خلاف و آزاری


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹


بِشکَنَد آن روی، دلِ ماه را

بِشکَنَد آن زُلف، دو صد شانه را


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۷۲


خامش کن و کوتاه کن، نظّارهٔ آن ماه کن

آن مه که چون بر ماه زد از نورش «اِنْشَقَّ الْقَمَر»


قرآن کریم، سورهٔ قمر (۵۴)، آیهٔ ۱


«اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ»


«رستاخیز نزدیک شد و ماه بشکافت.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹


قصّهٔ آن چَشم، که یارَد گُزارْد؟

ساحِرِ ساحِرکُش فتّانه را


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۷۴


این‌چنین ساحر درون توست و سِرّ

اِنَّ فی الْوَسواس سِحْراً مُسْتَتِرّ


چنین ساحری در باطن و درون تو نهان است، 

همانا در وسوسه‌گری نفس، سحری نهفته شده است.


اندر آن عالَم که هست این سِحرها

ساحران هستند جادویی‌گشا


اندر آن صحرا که رُست(۶۴) این زَهرِ تر

نیز روییده‌ست تِریاق(۶۵) ای پسر


گویدت تریاق: از من جُو سپَر

که ز زهرم من به تو نزدیکتر


گفتِ او، سحرست و ویرانیِ تو

گفتِ من، سحرست و دفعِ سِحرِ او


(۶۴) رُستن: روییدن

(۶۵) تریاق: ترکیبی از داروهای مسکّن و مخدّر که در طبّ قدیم به عنوان ضد درد و ضد سم به کار می‌رفته، پادزهر.

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۰۹


شمس‌ُالحَقِ تبریزی از خلق چه پرهیزی

اکنون که درافکندی صد فتنهٔ فتّانه


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹


بیند چَشمش که چه خواهد شدن

تا ابد و بیند پیشانه را


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۹


بین که چه خواهی کردَنا، بین که چه خواهی کردَنا

گردن دراز کرده‌ای، پنبه بخواهی خوردَنا


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۵۸۳


چشمِ آخِربین تواند دید راست

چشمِ آخُربین غرورست و خطاست‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۵۷

 

حَبَّذا(۶۶) دو چشمِ پایان‌بینِ راد(۶۷)

که نگه دارند تن را از فَساد


(۶۶) حَبَّذا: خوشا

(۶۷) راد: حکیم، فرزانه، جوانمرد

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۳۱


اندیشه‌ات جایی رَوَد وآنگه تو را آنجا کَشَد

زاندیشه بگذر چون قضا، پیشانه شو، پیشانه شو


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۸۰


چشمِ او یَنْظُر بِنُورِ اللَّـه شده

پرده‌‏هایِ جهل را خارِق(۶۸) بُده‏


 حدیث


«اِتَّقُوا فَراسَةَ الْمُؤمِنِ فَاَنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِاللهِ.»


«بترسید از زیرکیِ مؤمن که او با نور ِخدا می‌بیند.»


(۶۸) خارق: شکافنده، پاره‌کننده، ازهم‌درنده

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۱


چشم ها چون شد گُذاره(۶۹)، نورِ اوست

مغزها می‌بیند او در عینِ پوست


بیند اندر ذَرّه، خورشیدِ بقا

بیند اندر قطره، کُلِّ بحر(۷۰) را


(۶۹) گذاره: آنچه از حدّ در گذرد، گذرنده.

(۷۰) بحر: دریا

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۳۴


تو را هر آنکه بیازرد، شیخ و واعظِ توست

که نیست مهرِ جهان را چو نقشِ آب قرار


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ١۵٢١


این جفایِ خلق با تو در جهان

گر بدانی، گنجِ زر آمد نهان


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۳


بندهٔ آنم که مرا، بی‌گنه آزرده کند

چون صفتی دارد از آن مَه که بیآزرد مرا


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۹


راز مگو، رو عَجَمی ساز خویش

یاد کُن آن خواجهٔ عَلْیانه را


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۷۲


اُذْکُروا الله کار هر اوباش نیست

اِرْجِعی بر پای هر قَلّاش(۷۱) نیست


لیک تو آیِس مشو، هم پیل باش

ور نه پیلی، در پی تبدیل باش


قرآن کریم، سورهٔ احزاب (۳۳)، آیهٔ ۴۱


«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا»


«اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، خدا را فراوان ياد كنيد.»


(۷۱) قَلّاش: بیکاره، ولگرد، مفلس

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۶۲


عَجَمی‌وار نگویی تو شَهان را که کِیید؟

چون نمایند تو را نقش و نشان، نَستیزی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۰


ای بِگرفته از وفا، گوشه(۷۲)، کَران(۷۳) چرا چرا؟

بر منِ خسته(۷۴) کرده‌ای، روی، گِران(۷۵) چرا چرا؟


بر دلِ من که جایِ توست، کارگهِ وفایِ توست

هر نَفَسی(۷۶) همی‌زَنی زخمِ سِنان(۷۷) چرا چرا؟


(۷۲) گوشه گرفتن: جدا شدن، فاصله گرفتن

(۷۳) کَران: کرانه، ساحل، کناره

(۷۴) خسته: زخمی، آزرده

(۷۵) روی گِران کردن: سرسنگین شدن، بی‌اعتنایی کردن

(۷۶) هر نَفَسی: در هر لحظه

(۷۷) سِنان: نیزه، سرنیزه

-------------------------

مجموع لغات:


(۱) پیش کَش: پیش بیاور

(۲) شکَرخانه: بسیار شیرین

(۳) دُردانه: دانهٔ مروارید، یکتا

(۴) فرّخ‌: مبارک، زیباروی، نیک

(۵)‌ اُستنِ حَنّانه: ستونی که حضرت رسول(ص) ابتدا به هنگام وعظ بدآن تکیه می‌فرمود.

(۶)‌ غریبانه: شگفت، عجیب، نادر

(۷) یارَد گُزارْد: بتواند به جا آورَد، بتواند حقّ مطلب را ادا کند.

(۸) فتّانه: بسیار فتنه‌انگیز، بسیار زیبا

(۹) پیشانه: ازل، آنچه پیشتر از آن نباشد.

(۱۰) عَجَمی: ناشی، ناوارد، لال، بی‌زبان، مجازاً غافل و نادان

(۱۱) عَلْیانه: عالی‌قدر، شریف

(۱۲) اِستِکمال: به کمال رسانیدن، کمال‌خواهی

(۱۳) دواسبه تاختن: کنایه از شتاب کردن و به شتاب رفتن

(۱۴) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

(۱۵) جابِر: شکسته‌بند

(۱۶) مَکارِه: سختی، ناخوشی و هر آنچه برای آدمی ناخوش و نا گوار آید.

(۱۷) آذر: آتش

(۱۸) اِهتزاز: جنبیدن و تکان خوردنِ چیزی در جایِ خود

(۱۹) خواجه‌تاش: دو غلام را گویند که یک صاحب دارند.

(۲۰) واخری: دوباره بخری

(۲۱) مُضِل: گمراه‌کننده

(۲۲) لمَتُری: فربهی، تنومندی

(۲۳) ذُباله: فتیله، فتیلۀ شمع یا چراغ

(۲۴) خوش‌مَساغ: خوش‌رفتار، خوش‌مدار

(۲۵) عُشّ: آشیانۀ پرندگان

(۲۶) گذاره: آنچه از حدّ در گذرد، گذرنده.

(۲۷) بحر: دریا

(۲۸) مُستَعِد: کسی که آماده برای کاری است، آماده، بااستعداد

(۲۹) رَیبُ‌الْمَنُون: حوادث ناگوار روزگار

(۳۰) عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند

(۳۱) عدو: دشمن

(۳۲) مِشکات: چراغ‌دان

(۳۳) چاشت: هنگام روز و نیمروز

(۳۴) آبِ حیوان: آبِ حیات

(۳۵) فرّخ‌پی: مبارک، خوش قدم

(۳۶) بگْدازم: بسوزانم

(۳۷) زرّین:‌ طلایی

(۳۸) چُستی: چابکی

(۳۹) حِلم: فضاگشایی

(۴۰) هِلَد: گذاشتن، اجازه دادن، فروگذاشتن

(۴۱) لُعبَت: هرچیزی که با آن بازی کنند، بازیچه، اسبابْ‌بازی، عروسک

(۴۲) طفل‌زا: زاینده‌ی کودک، در اینجا منظور رسیدن به حدّ بلوغ و رشدِ عقلانی است.

(۴۳) رَست: رها شد

(۴۴) وصال: رسیدن، دست یافتن به چیزی، در اینجا رسیدن به معشوق ازلی

(۴۵) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

(۴۶) حَدید: آهن

(۴۷) تگ: ته و بُن

(۴۸) فَتیٰ: جوان، جوانمرد

(۴۹) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره

(۵۰) نَفَخْتُ: دمیدم

(۵۱) حَبر: دانشمند، دانا

(۵۲) سَنی: رفیع، بلند مرتبه

(۵۳) سمیع: شنوا، شنونده

(۵۴) بصیر: بینا، آگاه

(۵۵) حَدید: آهن

(۵۶) حَمرا: سرخ

(۵۷) طاق و طُرُنب: سر و صدا

(۵۸) طِمّ: دریا و آب فراوان

(۵۹) رِمّ: زمین و خاک

(۶۰) طِمّ و رِمّ: منظور از طِمّ و رِمّ در اینجا، آرزوهای دنیوی است.

(۶۱) جَوجَو: یک ‌جو یک‌ جو و ذرّه‌ ذرّه

(۶۲) توزیع کردن: پخش کردن

(۶۳) تُرَّهات: حرف‌های بیهود، یاوه

(۶۴) رُستن: روییدن

(۶۵) تریاق: ترکیبی از داروهای مسکّن و مخدّر که در طبّ قدیم به عنوان ضد درد و ضد سم به کار می‌رفته، پادزهر.

(۶۶) حَبَّذا: خوشا

(۶۷) راد: حکیم، فرزانه، جوانمرد

(۶۸) خارق: شکافنده، پاره‌کننده، ازهم‌درنده

(۶۹) گذاره: آنچه از حدّ در گذرد، گذرنده.

(۷۰) بحر: دریا

(۷۱) قَلّاش: بیکاره، ولگرد، مفلس

(۷۲) گوشه گرفتن: جدا شدن، فاصله گرفتن

(۷۳) کَران: کرانه، ساحل، کناره

(۷۴) خسته: زخمی، آزرده

(۷۵) روی گِران کردن: سرسنگین شدن، بی‌اعتنایی کردن

(۷۶) هر نَفَسی: در هر لحظه

(۷۷) سِنان: نیزه، سرنیزه



Tags



Comments

Be the first to comment

Sign in or sign up to post comments.
Parviz Shahbazi
Ganje Hozour Program #996
برنامه شماره ۹۹۶ گنج حضور
Category:
برنامه های تصویری گنج حضور
برنامه های تصویری ۱۰۰۰ - ۹۰۱
Views: 2,256
Submitted by: admin, Feb 07 2024






حمایت گنج حضور


 بیننده عزیز برنامه گنج حضور:

  با سلام و احوالپرسی، با تشکر و قدردانی ازشما که این برنامه را تماشا می کنید، از شما تقاضا  داریم که عضو خانواده گنج حضور شوید و به هر اندازه که می توانید و می خواهید این برنامه و تلویزیون را ،هر ماهه، حمایت مالی کنید. لطفاً به این امر مهم توجه فرمایید که برای ادامه خدمات  فرهنگی این تلویزیون حمایت مالی اشخاصی که از آن استفاده می کنند، ضروری است. این تلویزیون منبع دیگری برای درآمد ندارد. لطفاً تصمیم خود را در این مورد به ایمیل: support@parvizshahbazi.com اطلاع دهید.


در صورت لزوم با ‍پشتیبانی گنج حضور با شماره 001-438-686-7580 تماس بگیرید.


حمایت مالی به روشهای آسان زیر امکان پذیر است:

     

   
   

    ۱- از طریق کردیت کارت و Paypal







۲- از طریق دادن کردیت کارت خودتان به ما، تا هر ماهه به مقداری که شما می خواهید، بعنوان حق عضویت، چارج شود.





۳- از طریق فرستادن چک به آدرس زیر: 







Parviz Shahbazi

P.O. Box 745 Woodland Hills, CA

91365 USA. 







               

۴- از طریق فرستادن پول نقد به حساب بانکی گنج حضور، از تمام نقاط دنیا غیر از ایران، یا واریز (Deposit) کردن از نقاط مختلف آمریکا یا کانادا، به شرح  زیر:



 

 

 

WELLS FARGO BANK



6001 Topanga Canyon Blvd
Woodland Hills, CA

91367 USA.

Beneficiary Name: TREASURE OF PRESENCE FOUNDATION, INC.


Account #: 9375957264 Routing: 121000248


Swift #WFBIUS6S