Parviz Shahbazi

Ganje Hozour Program #994

برنامه شماره ۹۹۴ گنج حضور

  • Currently 4.15/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
out of 229 votes
Comments (0)

    
Lights off
Sorry, your favorites list is FULL.

Support Ganje Hozour (حمایت از گنج حضور)

Link to this video/audio

Description

برنامه شماره ۹۹۴ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی 

تاریخ اجرا: ۲۳  ژانویه  ۲۰۲۴ - ۴  بهمن ۱۴۰۲


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۹۹۴ بر روی این لینک کلیک کنید

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) 


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۹


با تو حیات و زندگی، بی‌تو فنا و مُردَنا

زان که تو آفتابی و، بی‌تو بُوَد فِسُردَنا


خلق بر این بِساط‌ها، بر کفِ تو چو مُهره‌ای

هم ز تو ماه گَشتَنا، هم ز تو مُهره بُردَنا(۱)


گفت: دَمَم چه می‌دهی(۲)؟ دَم به تو من سپرده‌ام

من ز تو بی‌خبر نِی‌اَم در دَمِ دَم سپردَنا


پیش به سَجده می‌شدم، پست خمیده چون شتر

خنده‌زنان گشاد لب، گفت: درازگردَنا


بین که چه خواهی کردَنا، بین که چه خواهی کردَنا

گردن دراز کرده‌ای، پنبه بخواهی خوردَنا


(۱) مُهره بُردَن: کنایه از برنده شدن

(۲) دَم دادن: دمیدن، افسون خواندن بر مار، در اینجا فریب دادن.

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۹


با تو حیات و زندگی، بی‌تو فنا و مُردَنا

زان که تو آفتابی و، بی‌تو بُوَد فِسُردَنا


خلق بر این بِساط‌ها، بر کفِ تو چو مُهره‌ای

هم ز تو ماه گَشتَنا، هم ز تو مُهره بُردَنا


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۵۵


هیچ نَبُردَه‌ست کسی مُهره زِ اَنبانِ(۳) جهان

رَنجه مَشو، زان که تو هم مُهره ز اَنبانْ نَبَری


مُهره زِ اَنْبان نَبَرَم، گوهرِ ایمان بِبَرم

گَر تو به جان بُخل(۴) کُنی، جان بَرِ جانان نَبَری


(۳) اَنبان: کیسۀ بزرگ که از پوست دباغی‌شدۀ بز یا گوسفند درست کنند. توشه‌دان.

(۴) بُخل: حسد، رشک، بخیل بودن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۳


مسجدست آن دل، که جسمش ساجدست 

یارِ بَد خَرُّوبِ(۵) هر جا مسجدست


یارِ بَد چون رُست در تو مِهرِ او 

هین ازو بگریز و کم کن گفت‌وگو


برکَن از بیخش، که گر سَر برزند 

مر تو را و مسجدت را برکَنَد


عاشقا، خَرّوبِ تو آمد کژی 

همچو طفلان، سویِ کژ چون می‌غژی(۶)؟


(۵) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوته‌ای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران می‌کند.

(۶) می‌غژی: فعل مضارع از غژیدن، به معنی خزیدن بر شکم مانند حرکت خزندگان و اطفال.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶


گرگِ درّنده‌ست نفسِ بَد، یقین

چه بهانه می‌نهی بر هر قرین؟


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، ‌بیت ۵۵۰


چون ز زنده مُرده بیرون می‌کند

نَفْسِ زنده سوی مرگی می‌تَنَد


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۷۹


لیک گر آن قوت(۷) بر وِی عارضی‌ست

پس نصیحت کردن او را رایضی‌ست(۸)


چون کسی کاو از مرض گِل داشت دوست

گرچه پندارد که آن خود قوتِ اوست‏


قوتِ اصلی را فرامُش کرده است

روی، در قوتِ مرض آورده است‏


(۷) قوت: غذا

(۸) رایضی:‌ رام کردنِ اسبِ سرکش

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۱۶


بلکه اغلب رنج‌ها را چاره هست  

چون به جِدّ جویی، بیآید آن به‌ دست


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٠۵۶


او درونِ دام، دامی می‌‏نهد  

جانِ تو نَه این جهد، نَه آن جهد


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۶۰


افکن این تدبیرِ خود را پیشِ دوست  

گر چه تدبیرت هم از تدبیرِ اوست‏


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۷


خویش مُجرِم دان و مُجرِم گو، مترس 

تا ندزدد از تو آن اُستاد، درس


چون بگویی: جاهلم، تعلیم دِه 

این چنین انصاف از ناموس(۹) بِه


از پدر آموز ای روشن‌جَبین(۱۰) 

رَبَّنٰا گفت و، ظَلَمْنٰا(۱۱) پیش از این


قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۳


«قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.»


«گفتند: اى پروردگارِ ما، به خود ستم كرديم و اگر ما را نيآمرزى 

و بر ما رحمت نيآورى از زيان‌ديدگان خواهيم بود.»


(۹) ناموس: خودبینی، تکبّر

(۱۰) جَبین: پیشانی

(۱۱) ظَلَمْنٰا: ستم کردیم

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۵۹


 هر که را فتح(۱۲) و ظَفَر(۱۳) پیغام داد

پیشِ او یک شد مُراد و بی‌مُراد


هر که پایَندانِ(۱۴) وی شد وصلِ یار

او چه ترسد از شکست و کارزار؟


چون یقین گشتش که خواهد کرد مات

فوتِ اسپ و پیل هستش تُرَّهات(۱۵)


(۱۲) فتح: گشایش و پیروزی

(۱۳) ظَفَر: پیروزی، کامروایی

(۱۴) پایَندان: ضامن، کفیل

(۱۵) تُرَّهات: سخنان یاوه و بی‌ارزش، جمع تُرَّهه. در اینجا به معنی بی‌ارزش و بی‌اهمیت

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۹


اسب و رُخَت راست بر این شَهْ طواف

گرچه بر این نَطْع(۱۶) رَوی جا به جا


(۱۶) نَطْع: سفره و فرش چرمین، در اینجا منظور صفحهٔ شطرنج است.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۰۷


شاد از وی شو، مشو از غیرِ وی

او بهارست و دگرها، ماهِ دی


هر چه غیرِ اوست، اِستدراجِ توست

گرچه تخت و مُلک(۱۷) توست و تاجِ توست


قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیات ۱۸۱ و ۱۸۲


« وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ.»


«از آفريدگان ما گروهى هستند كه به حق راه مى‌نمايند و به عدالت رفتار مى‌كنند.»


«وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ.»


« و آنان را كه آيات ما را دروغ انگاشتند، از راهى كه خود نمى‌دانند به تدريج خوارشان مى‌سازيم.»


شاد از غم شو، که غم دامِ لقاست(۱۸)

اندرین ره، سویِ پستی ارتقاست


غم ‌یکی‌ گنجی‌ است ‌و رنج تو چو کان

لیک کی در گیرد این در کودکان؟


(۱۷) مُلک: پادشاهی

(۱۸) لقا: دیدار

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۹۵


زاحمقان بگریز، چون عیسی گریخت  

صحبتِ احمق بسی خون‌ها که ریخت

 

اندک اندک آب را دزدد هوا  

دین چنین دزدد هم احمق از شما

 

گرمی‌ات را دزدد و سردی دهد  

همچو آن کو زیرِ کون، سنگی نهد


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۸۷۹


آب، اندر حوض اگر زندانی است 

 باد نَشْفَش(۱۹) می‌‌کند کَارکانی(۲۰) است‌‌

 

می‌‌رَهانَد، می‌‌بَرَد تا معدنش 

 اندک اندک، تا نبینی بُردنش‌‌

 

وین نَفَس، جان‌هایِ ما را همچنان 

 اندک اندک دزدد از حبسِ جهان‌‌


(۱۹) نَشْف: به خود کشیدن و جذب کردن

(۲۰) ارکانی: منسوب به ارکان. منظور عناصر اربعه (باد و آب و آتش و خاک) است.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۰۱


کار، پنهان کن تو از چشمانِ خَود   

تا بُوَد کارت سَلیم(۲۱) از چشمِ بَد

 

خویش را تسلیم کن بر دامِ مُزد   

وانگه از خود بی‏‌زخود چیزی بدُزد


(۲۱) سَلیم: سالم

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۳۳۲


چونکه تو یَنْظُر به نارُالله(۲۲) بُدی 

 نیکُوی را وا ندیدی از بَدی


قرآن کریم، سورهٔ الهمزة (۱۰۴)، آیهٔ ۶


«نَارُ اللهِ الْـمُوقَدَةُ»


«آتش افروختهٔ خداست»


اندک اندک آب، بر آتش بزن

تا شود نارِ تو نور، ای بوالْحَزَن(۲۳)


تو بزن یا رَبَّنا آبِ طَهور(۲۴)

تا شود این نارِ عالَم، جمله نور


(۲۲) نارُالله: آتش خدا، منظور قهر خداست.

(۲۳) بوالْحَزَن: اندوهگین

(۲۴) طَهور: پاک و پاک کننده

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۰۸


پرتوِ خورشید بر دیوار تافت 

تابشِ عاریتی(۲۵) دیوار یافت‏

 

بر کلوخی(۲۶) دل چه بندی ای سَلیم(۲۷)؟ 

وا طلب اصلی که تابَد او مُقیم‏(۲۸)

 

ای که تو هم عاشقی بر عقلِ خویش 

خویش بر صورتْ‌پرستان دیده بیش‏ 

 

پرتوِ عقل است آن بر حسِّ تو 

عاریت(۲۹) می‌دان ذَهَب(۳۰) بر مِسِّ تو

 

چون زرْاندود(۳۱) است خوبی در بشر 

ورنه چون شد شاهدِ تو پیره‌خر

 

چون فرشته بود، همچون دیو شد 

کآن ملاحت(۳۲) اَندرو عاریّه بُد


اندک اندک می‏‌ستانَد آن جمال 

اندک اندک خشک می‏‌گردد نهال


رَوْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ بخوان 

دل طلب کن، دل منه بر استخوان‏


طالبِ دل باش، ای که اهلِ صورتی، بر استخوان دل مبند. 

در طلب زیبایی و جمال ظاهری مباش و طالب حُسن و لطافت روح باش.


قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۶۸


«وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ ۖ أَفَلَا يَعْقِلُونَ.»


«هر كه را عمر دراز دهيم، در آفرينش دگرگونش كنيم. چرا تعقل نمى‌كنند؟»


کآن جمالِ(۳۳) دل جمالِ باقی است 

دو لَبَش از آبِ حَیوان(۳۴)، ساقی‌ است‏

 

خود همو آب است و، هم ساقیّ و، مست 

هر سه یک شد، چون طلسمِ تو شکست‏

 

آن یکی را تو ندانی از قیاس 

بندگی کُن، ژاژ کم‌ خا(۳۵) ناشناس


معنیِ تو صورت است و عاریَت(۳۶) 

بر مناسب شادی و بر قافیَت‏(۳۷)

 

معنی آن باشد که بستانَد تو را 

بی‏‌نیاز از نقش گردانَد تو را

 

معنی آن نَبْوَد که کور و کر کند 

مرد را بر نقش، عاشق‏‌تر کند


کور را قسمت، خیالِ غم‌‌فزاست 

بهرهٔ‏ چشم، این خیالاتِ فناست‏

 

حرف قرآن را ضَریران(۳۸)، معدن‏‌اند 

خر نبینند و، به پالان بر زنند

 

چون تو بینائی، پیِ خَر رو که جَست 

چند پالان‌ دوزی، ای پالان‌پرست


خر چو هست، آید یقین پالان تو را 

کم نگردد نان، چو باشد جان تو را

 

پشتِ خر دُکّان و مال و مَکسَب(۳۹) است 

دُرِّ(۴۰) قلبت، مایهٔ صد قالَب است


(۲۵) عاریَتی: قرضی

(۲۶) کلوخ: گِلِ خشک‌‌ شده

(۲۷) سَلیم: ساده‌ دل

(۲۸) مُقیم‏: ثابت، پابرجا، پیوسته

(۲۹) عاریَت: قرض

(۳۰) ذَهَب: طلا، زَر

(۳۱) زرْاندود: زراندوده، ویژگی فلزی که با لایه‌ای از طلا پوشانده شده، زرنگار

(۳۲) ملاحت: جاذبه، جذبه، خوشگلی

(۳۳) جمال: زیبایی

(۳۴) آبِ حیوان: آبِ حیات

(۳۵) ژاژخایی: یاوه‌گویی، سخنان بیهوده گفتن

(۳۶) عاریَت: آنچه که داده یا گرفته شود به شرط بازگرداندن، زودگذر، ناپایدار

(۳۷) قافیَت: قافیهٔ شعر

(۳۸) ضَریر: نابینا، کور 

(۳۹) مَکْسَب: کسب

(۴۰) دُرّ: مروارید

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۵۹۷


نکته‌‌ای دیگر تو بشنو ای رفیق 

همچو جان، او سخت پیدا و دقیق‌‌


در مقامی هست هم، این زهرِ مار 

از تصاریفِ(۴۱) خدایی، خوش‌گوار


در مقامی زهر و، در جایی دوا 

در مقامی کفر و، در جایی روا

 

گرچه آنجا او گزندِ جان بُوَد 

چون بدینجا در رسد، درمان شود 


آب در غوره، تُرُش باشد و لیک 

چون به انگوری رسد، شیرین و نیک‌‌

 

باز در خُم(۴۲) او شود تلخ و حرام 

در مقام سِرکگی نِعْمَ الْاِدام‌‌(۴۳)


حدیث


«نِعْمَ الْاِدامُ الخُلّ»


«چه خوش نانخورشی است سرکه»


(۴۱) تصاریف: جمعِ تصریف، به معنی گردانیدن و تبدیل است.

(۴۲) خُم: جامِ شراب

(۴۳) نِعْمَ الْاِدام‌‌: نانخورش لطیف، بهترین غذا

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۸۳


آن ادب که باشد از بهرِ خدا

اندر آن مُسْتَعجِلی(۴۴) نبْود روا


(۴۴) مُسْتَعجِلی: شتابکاری، تعجیل

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۸۶

 

کِای خدا‌‌‌‌‌‌ ‌گر آن جوان کژ رفت راه  

که نشاید ساختن جز تو پناه

 

تو از آنِ خود بکن(۴۵)، از وی مگیر  

گرچه‌ او خواهد خلاص از هر اسیر

 

زآنکه محتاج‌اند این خلقان همه  

از گدایی گیر تا سلطان، همه 


قرآن کریم، سورهٔ فاطر (۳۵)، آیهٔ ۱۵


«يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ ۖ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»


«اى مردم، همهٔ شما به خدا نيازمنديد. اوست بى‌نياز و ستودنى.»


(۴۵) از آنِ خود بکن: مالِ خودت بدان، برای خودت کن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۸۹


با حضورِ آفتابِ باکمال  

رهنمایی جُستن از شمع و ذُبال(۴۶)


با حضورِ آفتابِ خوش‌مَساغ(۴۷) 

روشنایی جُستن از شمع و چراغ

 

بی‌گمان تَرکِ ادب باشد ز ما  

کفرِ نعمت باشد و فعلِ هوا


لیک اغلب هوش‌ها در افتکار(۴۸)  

همچو خفّاش‌اند ظلمت‌دوستدار(۴۹)

 

در شب ار خُفّاش کِرمی می‌خورد  

کِرم را خورشیدِ جان می‌پَرورد

 

در شب ار خُفّاش از کِرمی‌ست مست  

کِرم از خورشید جُنبنده شده‌ست 


(۴۶) ذُبال: فتیله، فتیلۀ شمع یا چراغ

(۴۷) خوش‌مَساغ: خوش‌رفتار، خوش‌مدار

(۴۸) اِفتِکار: اندیشیدن، فکر کردن

(۴۹) ظلمت‌دوستدار: آنچه که تاریکی را دوست دارد.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۹۵


آفتابی که ضیا(۵۰) زو می‌زِهَد(۵۱)  

دشمنِ خود را نَواله(۵۲) می‌دهد

 

لیک شهبازی که او خُفّاش نیست  

چشمِ بازش راست‌بین و روشنی‌ست

 

گر به شب جویَد چو خُفّاش او نُمو  

در ادب خورشید مالَد گوشِ او


گویدش: گیرم که آن خُفّاشِ لُد(۵۳) 

علّتی دارد تو را باری چه شد؟

 

مالِشت بِدْهم به زَجر، از اِکتئاب(۵۴) 

 تا نتابی سر دگر از آفتاب 


(۵۰) ضیا: نور، روشنایی

(۵۱) زهیدن: تراوش کردن، نشأت گرفتن

(۵۲) نَواله: لقمه و توشه، در اینجا به معنی نعمت و عطا

(۵۳) لُدّ: دشمنِ سرسخت، ستیزه‌گر

(۵۴) اِکتِئاب: افسرده شدن، اندوهگین شدن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۱۲


گر خُفاشی رفت در کور و کبود(۵۵)

بازِ سلطان‌دیده را باری چه بود؟


(۵۵) کور و کبود: در اینجا به معنی زشت و ناقص، گول و نادان، من ذهنی.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۱


حسِّ اَبدان(۵۶)، قوتِ(۵۷) ظلمت(۵۸) می‌خَورد

حسِّ جان، از آفتابی می‌چَرَد


(۵۶) اَبدان: بدن‌ها

(۵۷) قوت: غذا

(۵۸) ظلمت: تاریکی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۷


حِسِّ خُفّاشت، سویِ مغرب دَوان

حِسِّ دُرپاشت(۵۹)، سویِ مشرق روان


(۵۹) دُرْپاش: نثار کنندهٔ مروارید، پاشندهٔ مروارید، کنایه از حِسِّ روحانیِ انسان.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳


پس کریم(۶۰) آنست کو خود را دهد

آبِ حیوانی(۶۱) که مانَد تا ابد


باقیاتُ الصّالحات(۶۲) آمد کریم

رَسته از صد آفت و اَخطار و بیم


گر هزاران‌اند، یک کس بیش نیست

چون خیالاتِ عدداندیش نیست


قرآن کریم، سورهٔ مریم (۱۹)، آیهٔ ۷۶


«وَيَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدًى ۗ وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ مَرَدًّا»


«و خدا بر هدايت آنان كه هدايت يافته‌اند خواهد افزود و نزد پروردگار تو پاداش و 

نتيجهٔ كردارهاى شايسته‌اى كه باقى‌ماندنى‌اند بهتر است.»


(۶۰) کریم: بخشنده

(۶۱) آبِ حیوان: آبِ حیات، آبِ عشق و حقیقت

(۶۲) باقیاتُ الصّالحات: نیکِ جاودانه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۷


در بلا هم می‏‌چشم لذّاتِ او   

ماتِ اویم، ماتِ اویم، ماتِ او


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۸۳


گفت: از اقرارِ عالَم فارغم

آنکه حق باشد گواه، او را چه غم؟


مولانا، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۹


گفتم این چیست بگو؟ زیر و زِبَر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زِبَر، هیچ مگو

 

مولانا، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۸


جُفت(۶۳) بِبُردند و زمین مانْد خام

هیچ ندارد جُزِ خار و گیا


(۶۳) جُفت: دو گاو که برای شخم زدنِ زمین، پهلوی هم می‌بندند.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۲۹۹


قعرِ(۶۴) چَهْ بگْزید هرکه عاقل است

زآن‌که در خلوت، صفاهایِ دل است‌‌


ظُلْمَتِ(۶۵) چَهْ، بِهْ که ظلمت‌هایِ خلق

سر نَبُرْد آن کس که گیرد پایِ خلق


(۶۴) قعر: ته، پایین، انتها

(۶۵) ظُلمَت: تاریکی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۸۳


ای بسا دانش که اندر سَر دَوَد

تا شود سَرْوَر، بِدآن خود سَر رَوَد

 

سر نخواهی که رود، تو پای باش   

در پناهِ قطبِ صاحب‌رای(۶۶) باش‏

  

گر چه شاهی، خویش فوقِ او مَبین   

گر چه شهدی، جُز نباتِ او مَچین‏ 


فکرِ تو نقش است و، فکرِ اوست جان   

نقدِ(۶۷) تو قلب(۶۸) است و، نقدِ اوست کان‏

 

او تویی، خود را بجو در اویِ او   

کو و کو گو، فاخته(۶۹) شو سویِ او


(۶۶) صاحب‌رای: صاحب‌نظر

(۶۷) نقد: سکّه

(۶۸) قلب: تقلّبی، قلّابی

(۶۹) فاخته: نوعی پرنده که صدایی همچون «کوکو» دارد.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۴


علّتی بتّر ز پندارِ کمال

نیست اندر جانِ تو ای ذُودَلال(۷۰)


(۷۰) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۴۰


کرده حق ناموس را صد من حَدید(۷۱)

ای بسی بسته به بندِ ناپدید


(۷۱) حَدید: آهن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۹


در تگِ جو هست سِرگین ای فَتیٰ(۷۲)

گرچه جو صافی نماید مر تو را


(۷۲) فَتیٰ: جوان، جوانمرد

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۶۷۰


حکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط(۷۳)  

که بگویید از طریقِ انبساط 


(۷۳) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰


چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا

تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا


مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست» 

تا «جز آنچه به ما آموختی» دستِ تو را بگیرد.


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲


«قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»


«گفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴


دم او جان دَهَدَت رو ز نَفَخْتُ(۷۴) بپذیر

کارِ او کُنْ فَیکون‌ است نه موقوفِ علل


(۷۴) نَفَخْتُ: دمیدم

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۹


گفت: دَمَم چه می‌دهی؟ دَم به تو من سپرده‌ام

من ز تو بی‌خبر نِی‌اَم در دَمِ دَم سپردَنا


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۲۳


نیَم ز کارِ تو فارغ(۷۵) همیشه در کارم

که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم


(۷۵) فارغ: آسوده، در اینجا یعنی ناآگاه

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۰


خاموش کن که همّتِ ایشان پیِ تو است

تأثیرِ همّت‌ است تَصاریفِ(۷۶) ابتلا


(۷۶) تَصاریف: جمعِ تصریف به معنی تغییر دادن و بالا و پایین کردن. تَصاریفِ ابتلا یعنی انواع و اقسامِ ابتلائات، رویدادها.

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۰۵


نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی(۷۷) رسیده‌ست

غمِ بیش و غمِ کم را رها کن


قرآن كريم، سورهٔ حجر (۱۵)، آيهٔ ٢٩


«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ»


«چون آفرينشش را به پايان بردم و از روح خود در آن دميدم، در برابر او به سجده بيفتيد.»


(۷۷) نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی: از روح خود در او دميدم. اشاره به آفرينش آدم است.

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۸


امشب اِستیزه کُن و سر مَنِه

تا که ببینی ز سعادت، عطا


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۱۶


از سخن‌گویی مجویید ارتفاع(۷۸)

منتظر را بهْ ز گفتن، استماع(۷۹)


(۷۸) ارتفاع: بالا رفتن، والایی و رفعت جُستن

(۷۹) استماع: شنیدن، گوش دادن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶


اَنْصِتُوا(۸۰) را گوش کن، خاموش باش

چون زبانِ حق نگشتی، گوش باش


(۸۰) اَنْصِتُوا: خاموش باشید

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲


پس شما خاموش باشید اَنْصِتوا

تا زبانْ‌تان من شَوم در گفت‌وگو


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۴


بر قرینِ خویش مَفزا در صِفت

کآن فراق آرد یقین در عاقبت


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۴۹


من پیش از این می‌خواستم گفتارِ خود را مشتری

واکنون همی‌خواهم ز تو، کز گفتِ خویشم واخری(۸۱)


(۸۱) واخری: دوباره بخری

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۵۴

 

جانِ جمله عِلم‌ها این است، این  

که بدانی من کی‌ام در یومِ دین(۸۲)


(۸۲) یَومِ دین: روز جزا، روز رستاخیز

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۹


بین که چه خواهی کردَنا، بین که چه خواهی کردَنا

گردن دراز کرده‌ای، پنبه بخواهی خوردَنا


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳


از خدا غیرِ خدا را خواستن 

ظنِّ افزونی‌ست و، کُلّی کاستن


خاصه عُمری غرق در بیگانگی 

در حضورِ شیر، رُوبَه‌شانگی(۸۳)

 

عمرِ بیشم دِه که تا پس‌تر رَوَم 

مَهْلَم(۸۴) افزون کُن که تا کمتر شوم 


(۸۳) رُوبَه‌شانگی: مجازاً حیله و تزویر

(۸۴) مَهْل: مهلت دادن، درنگ و آهستگی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۸۳


قوتِ(۸۵) اصلیِّ بشر، نورِ خداست

قوتِ حیوانی مر او را ناسزاست‏(۸۶)


(۸۵) قوت: غذا

(۸۶) ناسزاست: شایسته نیست

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰


لذّتِ بی‌کرانه‌ای‌ست، عشق شده‌ست نام او

قاعده خود شکایت است، ورنه جفا چرا بُوَد؟


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۳۸


غیرِ مُردن هیچ فرهنگی دگر

دَر‌نگیرد با خدای، ای حیله‌گر


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۰۰


درگذر از فضل و از جَلْدی(۸۷) و فن  

کار، خدمت دارد و خُلقِ حَسَن


بهرِ این آوردمان یزدان بُرون  

ماٰ خَلَقْتُ‎الْاِنسَ اِلّا یَعْبُدُون

 

حضرت حق ما را بدین جهت آفرید که او را عبادت کنیم. 

چنانکه در قرآن کریم فرموده است: (جنیان و) آدمیان را نیافریدم جز آنکه مرا پرستش کنند.


قرآن کریم، سورهٔ ذاریات (۵۱)، آیهٔ ۵۶


«وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ.»


«جن و انس را جز براى پرستش خود نيافريده‌ام.»


سامری را آن هُنر چه سود کرد؟  

کآن فن از بابُ‎اللَّهَش(۸۸) مردود کرد


(۸۷) جَلْدی: چابکی، چالاکی

(۸۸) بابُ‎الله: درگاهِ الهی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۵٣


گاوِ زرّین(۸۹) بانگ کرد، آخِر چه گفت؟

کاحمقان را این‌همه رغبت شگُفت


(۸۹) زرّین: طلایی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۰۳


چه کشید از کیمیا قارون؟ ببین  

که فرو بردش به قعرِ خود زمین

 

بُوالْحِکَم(۹۰) آخِر چه بربست از هنر؟  

سرنگون رفت او ز کفران در سَقَر(۹۱) 


خود هنر آن دان که دید آتش عِیان  

نه کَپِ(۹۲) دَلَّ عَلَی‏‌النّٰارِالدُّخٰان(۹۳)

 

کسی را باید هنرمند بدانی که آتش را آشکارا ببیند، 

نه آنکه فقط بگوید تصاعدِ دود دلیل بر وجود آتش است.


ای دلیلت گَنْده‌تر پیشِ لبیب(۹۴)  

در حقیقت از دلیلِ آن طبیب

 

چون دلیلت نیست جز این، ای پسر  

گوه می‌خور، در کُمیزی(۹۵) می‌نگر

 

ای دلیلِ تو مثالِ آن عصا  

در کَفَت دَلَّ عَلیٰ عَیْبِ الْعَمیٰ


ای کسی که دلیل در دست تو مانند عصایی در دست کور است. 

همانطور که عصا دلالت بر کوری فرد می‌کند، توسل به عصای استدلال نیز دلیل بر کوردلی توست.

 

غُلْغُل و طاق و طُرُنب(۹۶) و گیر و دار  

که نمی‌بینم، مرا معذور دار 


(۹۰) بُوالْحِکَم: کنیهٔ اصلی ابوجهل

(۹۱) سَقَر: از نام‌های دوزخ

(۹۲) کَپ: گَپ، گفتگو کردن

(۹۳) دَلَّ عَلَی‏‌النّٰارِالدُّخٰان: دود بر آتش دلالت دارد.

(۹۴) لبیب: خردمند

(۹۵) کُمیز: ادرار

(۹۶) طاق و طُرُنب: سر و صدا

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۱۰

 

«منادیٰ کردنِ سیّد مَلِکِِ تِرمَد که هر که در سه یا چهار روز 

به سمرقند رود به فلان مُهمّ، خِلعت و اسب و غلام و کنیزک 

و چندین زر دهم، و شنیدنِ دلقک، خبر این منادی در دِه، و آمدن 

به اُولاقی نزدِ شاه که من باری نتوانم رفتن»


سَیّد تِرْمَد که آنجا شاه بود  

مسخرهٔ او دلقکِ(۹۷) آگاه بود

 

داشت کاری در سمرقند او مُهِمّ  

جُست اُلاقی(۹۸) تا شود او مُسْتَتِمّ(۹۹)

 

زد مُنادی هر که اندر پنج روز  

آرَدم زآنجا خبر، بِدْهَم کُنوز(۱۰۰) 


دلقک اندر دِه بُد و آن را شنید  

برنشست و تا به تِرمَد می‌دوید

 

مَرکَبی دو اندر آن ره شد سَقَط  

از دوانیدن فَرَس(۱۰۱) را زآن نَمَط(۱۰۲)

 

پس به دیوان دَردَوید از گَردِ راه  

وقتِ ناهنگام، رَه جُست او به شاه  


(۹۷) دَلْقک: مُبْدَلِ «تلخک»، یکی از ظُرَفای دربار سلطان محمود غزنوی، کسی که در دربارهای قدیم کارهای خنده‌آور می‌کرد.

(۹۸) اُلاق: پیک، قاصد، الاغ

(۹۹) مُسْتَتِمّ: تمام کننده، به انجام رساننده

(۱۰۰) کُنوز: گنجینه‌ها

(۱۰۱) فَرَس: اسب

(۱۰۲) نَمَط: طریقه و روش

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۲۲۶


مرغِ بی‌هنگام(۱۰۳) و راهِ بی‌رهی(۱۰۴)

آتشی پُر در بُنِ دیگِ تُهی


(۱۰۳) مرغِ بی‌هنگام: خروس بی‌محل

(۱۰۴) راهِ بی‌رهی: ‌راهِ بدون راه‌رونده، کنایه از بی‌راهه که هیچ‌کس حاضر نیست در آن حرکت کند.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۱۶


فُجْفُجی(۱۰۵) در جملهٔ دیوان فتاد  

شورشی در وَهمِ آن سلطان فتاد

 

خاص و عامِ شهر را دل شد ز دست

تا چه تشویش و بلا حادث شده‎ست

 

یا عَدوّی قاهری(۱۰۶) در قصدِ ماست  

یا بلایی مُهلِکی(۱۰۷) از غیب خاست


که زده دلقک به سَیْرانِ درشت(۱۰۸)  

چند اسپی تازی اندر راه کشت

 

جمع گشته بر سرایِ شاه، خلق  

تا چرا آمد چنین اِشتاب دلق(۱۰۹)؟

 

از شتاب او و فُحشِ(۱۱۰) اِجتهاد(۱۱۱)  

غُلغُل و تشویش در تِرْمَد فتاد


آن یکی دو دست بر زانوزنان  

وآن دگر از وَهْم، وٰاوَیْلی‌کنان

 

از نفیر و فتنه و خوفِ(۱۱۲) نَکال(۱۱۳)  

هر دلی رفته به صد کویِ خیال

 

هر کسی فالی همی‌زد از قیاس  

تا چه آتش اوفتاد اندر پَلاس(۱۱۴)؟ 


راه جُست و، راه دادش شاه زود  

چون زمین بوسید، گفتش: هی چه بود؟

 

هر که می‌پرسید حالی زآن تُرُش(۱۱۵)  

دست بر لب می‌نهاد او که خَمُش!

 

وَهْم می‌افزود زین فرهنگِ(۱۱۶) او  

جمله در تشویش گشته دنگِ(۱۱۷) او 


کرد اشارت دلق، کِای شاهِ کَرَم  

یک دمی بگذار، تا من دَم زنم

 

تا که باز آید به من عقلم دَمی  

که فتادم در عجایب‎عالَـمی

 

بعدِ یک ساعت که شه از وَهْم و ظن  

تلخ گشتش هم گلو و هم دهن  


که ندیده بود دلقک را چنین  

که ازو خوشتر نبودش همنشین

 

دایماً دستان و لاغ(۱۱۸) افراشتی  

شاه را او شاد و خندان داشتی

 

آنچنان خندانْش کردی در نشست  

که گرفتی شه شکم را با دو دست 


که ز زورِ خنده خوی(۱۱۹) کردی تنش  

رُو در افتادی ز خنده کردنش

 

باز امروز این‎چنین زرد و تُرُش  

دست بر لب می‌زند کِای شه خَمُش

 

وَهم در وَهم و خیال اندر خیال  

شاه را تا خود چه آید از نَکال(۱۲۰)؟! 


که دلِ شه با غم و پرهیز بود  

زآنکه خوارمشاه(۱۲۱) بس خون‌ریز بود

 

بس شهانِ آن طرف را کشته بود  

یا به حیله، یا به سَطوَت(۱۲۲) آن عَنود(۱۲۳)

 

این شَهِ تِرمَد ازو در وَهم بود  

وز فَنِ دلقک، خود آن وَهمش فزود 


گفت: زوتر بازگو تا حال چیست؟  

این چنین آشوب و شورِ تو ز کیست؟

 

گفت: من در دِه شنیدم آنکه شاه  

زد مُنادیٰ بر سرِ هر شاه‌راه

 

که کسی خواهم که تازَد در سه روز  

تا سمرقند و، دهم او را کُنوز(۱۲۴) 


من شتابیدم برِ تو بهرِ آن  

تا بگویم که ندارم آن توان!

 

این چنین چُستی نیاید از چو من  

باری، این اومید را بر من مَتَن!

 

گفت شه: لعنت بر این زودیت(۱۲۵) باد  

که دو صد تشویش در شهر اوفتاد  


از برایِ این قَدَر، ای خام‌ریش(۱۲۶) 

آتش‎افگندی درین مَرْج(۱۲۷) و حشیش(۱۲۸)؟!

 

همچو این خامانِ با طبل و عَلَم  

که اُلاقانیم(۱۲۹) در فقر و عدم

 

لافِ شیخی در جهان انداخته  

خویشتن را بایزیدی ساخته 


هم ز خود سالک شده، واصل شده  

محفلی وا کرده در دعوی‌کَده(۱۳۰)

 

خانهٔ داماد، پر آشوب و شر  

قومِ دختر را نبوده زین خبر

 

وَلْوَله که کار، نیمی راست شد  

شرط‎هایی که ز سویِ ماست، شد


خانه‌ها را روفتیم، آراستیم  

زین هوسْ سرمست و خوش برخاستیم

 

زآن طرف آمد یکی پیغام؟ نی  

مرغی آمد این طرف زآن بام؟ نی

 

زین رسالاتِ(۱۳۱) مَزید اندر مَزید(۱۳۲)

یک جوابی ز آن حوالیتان رسید؟ 


نی، ولیکن یارِ ما زین آگه است  

زآنکه از دل سویِ دل لابُد(۱۳۳) ره است

 

پس، از آن یاری که اومیدِ شماست  

از جوابِ نامه، ره خالی چراست؟

 

صد نشانست از سِرار(۱۳۴) و از جِهار(۱۳۵)  

لیک بس کن، پرده زین دَر برمدار 


باز رُو تا قصّهٔ آن دلقِ گول  

که بلا بر خویش آورد از فضول

 

پس وزیرش گفت: ای حق را سُتُن(۱۳۶) 

بشنو از بندهٔ کمینه یک سخن

 

دلقک از دِه بهرِ کاری آمده‎ست  

رایِ(۱۳۷) او گشت و پشیمانش شده‎ست  


ز آب و روغن(۱۳۸)، کهنه را نو می‌کند  

او به مسخرْگی برون‌شو(۱۳۹) می‌کند

 

غِمْد(۱۴۰) را بنمود و پنهان کرد تیغ  

باید افشردن(۱۴۱) مر او را بی‌دریغ

 

پسته را یا جوز(۱۴۲) را تا نشکنی  

نی نماید دل، نه بدْهد روغنی


مشنو این دفعِ وی و فرهنگِ او  

درنگر در ارتعاش و رنگِ او

 

گفت حق: سیمٰاهُمُ فی وَجْهِهِمْ  

زآنکه غمّازست(۱۴۳) سیما و مُنِم(۱۴۴)

 

چنانکه حضرت حق فرموده است که باطن اشخاص از ظاهر و رخسارشان نمایان است، 

زیرا چهرهٔ اشخاص خبردهنده و آشکار کننده است.


قرآن کریم، سورهٔ الرحمن (۵۵)، آیهٔ ۴۱


«يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ… .»


«كافران را به نشان صورتشان مى‌شناسند… .»


قرآن کریم، سورهٔ فتح (۴۸)، آیهٔ ۲۹


«…سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ۚ… .»


«…نشانشان اثر سجده‌اى است كه بر چهره آنهاست… .»


این مُعایَن(۱۴۵) هست ضد آن خبر  

که به شَر بِسْرِشته آمد این بَشَر

 

گفت دلقک با فغان و با خروش  

صاحِبا، در خونِ این مسکین مکوش

 

بس گُمان و وَهْم آید در ضمیر  

کآن نباشد حق و صادق، ای امیر 


اِنَّ بَعْضَ الظَّنَ اِثْم است ای وزیر  

نیست اِستم راست، خاصّه بر فقیر

 

ای وزیر، پاره‌ای از گمان‌ها گناه محسوب می‌شود. 

ستم روا نیست به ویژه بر بینوایان.


قرآن کریم، سورهٔ حجرات (۴۹)، آیهٔ ۱۲


«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ….»


«اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از گمان فراوان بپرهيزيد. زيرا پاره‌اى از گمانها در حد گناه است. …»


شه نگیرد آنکه می‌رنجانَدَش  

از چه گیرد آنکه می‌خنداندش؟

 

گفتِ صاحب، پیشِ شه جاگیر شد  

کاشفِ این مکر و این تزویر شد

 

گفت: دلقک را سویِ زندان برید  

چاپلوس و زَرقِ(۱۴۶) او را کم خرید 


می‌زنیدش چون دُهُل اِشکم تهی  

تا دُهُل‌وار او دهدْمان آگهی

 

تَرّ و خشک و پُرّ و تی(۱۴۷) باشد دُهُل  

بانگِ او آگه کند ما را ز کُل

 

تا بگوید سِرِّ خود از اضطرار  

آنچنانکه گیرد این دل‎ها قرار  


چون طُمَأنینه‌ست(۱۴۸) صدقِ بافروغ(۱۴۹) 

دل، نیآرامد به گفتارِ دروغ

 

کِذب، چون خَس باشد و دل چون دهان  

خس نگردد در دهان هرگز نهان

 

تا در او باشد زبانی می‌زند  

تا بدآنَش از دهان بیرون کند 


خاصه که در چشم افتد خس ز باد  

چشم افتد در نم و بَند و گُشاد

 

ما پس این خس را زنیم اکنون لگد  

تا دهان و چشم از این خس وارَهَد

 

گفت دلقک: ای مَلِک آهسته باش  

رویِ حِلم(۱۵۰) و مغفرت را کم خراش


حدیث


«دَعْ مٰا یَریبُکَ اِلیٰ مٰا لٰا یَریبُکَ فَاِنَّ الصِّدْقَ طُمَأنینَةٌ وَ اِنَّ الْکِذْبَ رَیْبَةٌ.»


«رها کن آنچه را که به شکّ اندرت سازد، و بگیر آنچه را که به شکت درنیاورد. 

زیرا راستی مایهٔ آرامشِ خاطر است، و دروغ مایهٔ شکّ و شبهه.»


تا بدین حد چیست تعجیلِ نِقَم(۱۵۱)؟  

من نمی‌پَرَّم، به دستِ تو دَرَم

 

آن ادب که باشد از بهرِ خدا  

اندر آن مُسْتَعجِلی(۱۵۲) نبْود روا

 

وآنچه باشد طبع و خشمِ عارضی  

می‌شتابد، تا نگردد مرتضی(۱۵۳)


ترسد ار آید رضا، خشمش رود  

انتقام و ذوقِ آن، فایِت(۱۵۴) شود

 

شهوتِ کاذب شتابد در طعام  

خوفِ فوتِ ذوق، هست آن خود سَقام(۱۵۵)

 

اِشتها صادق بود، تأخیر بِهْ  

تا گُواریده شود آن بی‌گِرِه 


تو پیِ دفعِ بلایم می‌زنی  

تا ببینی رخنه را، بندش کنی

 

تا از آن رخنه برون نآیَد بلا  

غیرِ آن، رخنه بسی دارد قضا

 

چارهٔ دفعِ بلا، نبود ستم  

چاره، احسان باشد و عفو و کرم  

 

گفت: اَلصَّدْقَه، مَرَدٌّ لِلْبَلا  

داٰوِ مَرضاکَ بِصَدْقه یاٰفَتیٰ

 

پیامبر(ص) فرموده است: ای جوان، صدقه بلا را دفع می‌کند. 

بیماران خود را با صدقه درمان کن.


حدیث


«داوُوا مَرْضاٰکُمْ بِالصَّدَقَةِ»


«بیمارانِ خود را با صدقه مداوا کنید.»


صَدْقه، نبوَد سوختن درویش را  

کور کردن چشمِ حلم‌اندیش(۱۵۶) را

 

گفت شه: نیکوست خیر و موقعش  

لیک چون خیری کنی در موضعش

 

موضعِ رُخ شه نهی، ویرانی است  

موضعِ شه اسپ هم نادانی است 


در شریعت، هم عطا هم زَجْر(۱۵۷) هست  

شاه را صدر و فَرَس(۱۵۸) را درگه است

 

عدل چه‏‌بْوَد؟ وضع اندر موضعش  

ظلم چه‎بْوَد؟ وضع در ناموقعش

 

نیست باطل هر چه یزدان آفرید  

از غضب، وز حِلم، وز نُصح(۱۵۹) و مَکید(۱۶۰)


قرآن کریم، سورهٔ ص (۳۸)، آیهٔ ۲۷


«وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا… .»


«ما این آسمان و زمین و آنچه را که میان آنهاست به باطل نیآفریده‌ایم… .»


خیرِ مطلق نیست زینها هیچ چیز  

شرِّ مطلق نیست زینها هیچ نیز

 

نفع و ضَرِّ هر یکی از مَوضِع است  

عِلم ازین رو واجب است و نافع است

 

ای بسا زَجْری که بر مسکین رود  

در ثواب از نان و حلوا بِهْ بود  


زآنکه حلوا بی‌اَوان(۱۶۱)، صفرا کند  

سیلی‌اَش از خُبْث(۱۶۲) مُسْتَنقا(۱۶۳) کند

 

سیلیی در وقت، بر مسکین بزن  

که رهانَد آنْش از گردنْ زدن

 

زخم، در معنی، فتد از خویِ بَد  

چوب بر گَرد اوفتد، نه بر نمد 


بزم و زندان هست هر بهرام را  

بزم، مخلص را و، زندان خام را

 

شَقّ(۱۶۴) باید ریش را، مرهم کنی  

چرک را در ریش، مستحکم کنی

 

تا خورَد مر گوشت را در زیرِ آن  

نیم‌سودی باشد، و پَنجَه زیان 


گفت دلقک: من نمی‌گویم گذار  

من همی گویم: تحرّیی(۱۶۵) بیار

 

هین، رهِ صبر و تَأَنّی در مبند  

صبر کن، اندیشه می‌کن روز چند

 

در تأنّی بر یقینی برزنی  

گوشمالِ من به ایقانی(۱۶۶) کنی


در روِش، یَمْشی مُکِبّاً خود چرا؟  

چون همی شاید شدن در اِسْتوا(۱۶۷)


وقتی که مثلا می‌توانی شقّ و رقّ و صاف راه بروی، چرا افتان و خمان راه می‌روی؟


قرآن کریم، سورهٔ ملک (۶۷)، آیهٔ ۲۲


«أَفَمَن يَمْشِي مُكِبًّا عَلَىٰ وَجْهِهِ أَهْدَىٰ أَمَّن يَمْشِي سَوِيًّا عَلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ»


«آیا آن کس که نگونسار بر روی افتاده راه می‌رود، هدایت یافته‌تر است 

یا آن که بر پای ایستاده و بر راه راست می‌رود؟»


مشورت کن با گروهِ صالحان  

بر پیمبر امرِ شٰاوِرْهُمْ بدان

 

با نیکان مشورت کن، این را بدان که حتّی پیامبر(ص) مأمور به مشورت با امّت بود.


قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۱۵۹


«… وَ شَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ …»


«… و در کارها با ایشان مشورت کن …»


اَمْرُهُمْ شُوریٰ برای این بُوَد  

کز تَشاوُر، سهو و کژ کمتر رَوَد 


از آنرو مؤمنان به مشورت در امور دعوت شده‌اند 

که مشورت باعث می‌شود که اشتباه و کج‌روی کمتر رخ دهد.


قرآن کریم، سورهٔ شوری (۴۲)، آیهٔ ۳۸


«… وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ …»


«… و کارشان بر پایه مشورت با یکدیگر است. …»


این خِرَدها چون مَصابیح(۱۶۸)، انور است  

بیست مِصباح از یکی روشن‌تر است

 

بُو که مِصباحی فتد اندر میان  

مُشتعِل گشته ز نورِ آسمان

 

غیرتِ حق پَرده‌یی انگیخته‌ست  

سِفْلی(۱۶۹) و عِلْوی(۱۷۰) به هم آمیخته‎ست  


گفت: سیرُوا(۱۷۱)، می‌طلب اندر جهان  

بخت و روزی را همی کن امتحان

 

قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۱۳۷


«قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ»


«پيش از شما سنتهايى بوده است، پس بر روى زمين بگرديد و بنگريد كه 

پايان كار آنها كه پيامبران را به دروغگويى نسبت مى‌دادند چه بوده است.»


در مجالس می‌طلب اندر عقول  

آنچنان عقلی که بود اندر رسول

 

زآنکه میراث از رسول آن است و بس  

که ببیند غیب‎ها از پیش و پس 


در بَصَرها می‌طلب هم آن بَصَر(۱۷۲)  

که نتابد شرحِ آن این مختصر

 

بهرِ این کرده‌ست منع، آن باشکوه  

از تَرَهُّب(۱۷۳)، وز شدن خلوت به کوه

 

حدیث


«لا رَهْبانِیَّةَ فِی الْاِسْلامِ.»


«در اسلام رهبانیت، یعنی كناره‌گیری از زندگی برای رسیدن به آخرت، اصلاً وجود ندارد.»


تا نگردد فوت این نوع اِلْتِقا(۱۷۴)  

کآن نظر بخت است و، اکسیرِ بقا 


در میانِ صالحان، یک اَصْلَحی‎ست  

بر سرِ توقیعش(۱۷۵) از سلطان صَحی‎ست(۱۷۶)

 

کآن دعا شد با اجابت مُقْتَرِن(۱۷۷)  

کُفوِ(۱۷۸) او نبْود کِبار اِنس و جِن

 

در مِری‌اَش(۱۷۹) آنکه حُلو(۱۸۰) و حامِض(۱۸۱) است  

حجّتِ ایشان برِ حق داحِض(۱۸۲) است


که چو ما او را به خود افراشتیم  

عذر و حجّت از میان برداشتیم

 

قبله را چون کرد دستِ حق عِیان  

پس، تحرّی(۱۸۳) بعد ازین مردود دان

 

هین بگردان از تحرّی رُو و سر  

که پدید آمد مَعاد و مُسْتَقَر(۱۸۴)

 

یک زمان زین قبله گر ذاهِل(۱۸۵) شوی  

سُخرهٔ(۱۸۶) هر قبلهٔ باطل شوی

 

چون شوی تمییزْدِه(۱۸۷) را ناسپاس  

بِجْهَد از تو خَطْرَتِ(۱۸۸) قبله‌شناس

 

گر ازین انبار خواهی بِرّ(۱۸۹) و بُر(۱۹۰)  

نیم ساعت هم ز همدردان مَبُر


که در آن دَم که بِبُرّی زین مُعین(۱۹۱)  

مبتلی گردی تو با بِئْسَ الْقَرین(۱۹۲) 


قرآن کریم، سورهٔ زخرف (۴۳)، آیهٔ ۳۸


«حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ.»


«تا‌ آنگاه که نزد ما آید، می‌گوید: ای کاش دوریِ من و تو دوریِ مشرق و مغرب بود. و تو چه همراه بدی بودی.»


(۱۰۵) فُجْفُج: پچ‌پچ کردن

(۱۰۶) قاهر: چیره، غالب

(۱۰۷) مُهلِک: هلاک کننده

(۱۰۸) سَیْرانِ درشت: حرکت و سیر خشن و ناهموار

(۱۰۹) دلق: مخفّفِ دلقک

(۱۱۰) فُحش: در اینجا به معنی فاحش است. 

(۱۱۱) فُحشِ اِجتهاد: اِجتهادِ فاحش، تلاشِ بیش از حدّ

(۱۱۲) خوف: ترس

(۱۱۳) نَکال: کیفر، عقوبت

(۱۱۴) پَلاس: گلیم

(۱۱۵) تُرُش: غم‌زده، گرفته

(۱۱۶) فرهنگ: در اینجا به معنی طرز رفتار و سلوک است.

(۱۱۷) دنگ: کودن، احمق. در اینجا به معنی گیج و مات.

(۱۱۸) لاغ: شوخی و هزل

(۱۱۹) خوی: عَرَق

(۱۲۰) نَکال: کیفر

(۱۲۱) خوارمشاه: خوارزمشاه

(۱۲۲) سَطْوَت: قهر، حمله، غلبه

(۱۲۳) عَنود: ستیزه کار، ستیزنده

(۱۲۴) کُنوز: گنجینه‌ها

(۱۲۵) زودی: شتاب

(۱۲۶) خام‌ریش: احمق، ابله

(۱۲۷) مَرْج: چمنزار، چراگاه

(۱۲۸) حشیش: گیاه خشک

(۱۲۹) اُلاق: پیک، قاصد

(۱۳۰) دعوی: ادعا کردن، دعوت کردن

(۱۳۱) رسالات: جمعِ رساله، نامه‌ها

(۱۳۲) مَزید اندر مَزید: پشت‌سرهم

(۱۳۳) لابُد: به ناچار

(۱۳۴) سِرار: رازگویی و درگوشی حرف زدن، در اینجا منظور نهان است.

(۱۳۵) جِهار: آشکار، رو در رو دیدن

(۱۳۶) سُتُن: ستون، تکیه‌گاه

(۱۳۷) رای: نظر، رای گشتن یعنی عوض شدنِ نظر

(۱۳۸) آب و روغن: تعبیری است از ظاهرسازی و مردم‌فریبی

(۱۳۹) برون‌شو: راه خروجی، مَخْلَص، محلّ فرار. برون‌شو کردن یعنی تلاش کردن برای نجات.

(۱۴۰) غِمْد: نیام و غلافِ شمشیر

(۱۴۱) افشردن: فشار دادن، در اینجا کتک زدن و تنبیه کردن

(۱۴۲) جوز: گردو

(۱۴۳) غمّاز: آشکار کنندهٔ راز درون، بسیار سخن‌چین

(۱۴۴) مُنِمّ: سخن‌چین

(۱۴۵) مُعایَن: دیده شده

(۱۴۶) زَرق: ریا

(۱۴۷) تی: تهی، خالی

(۱۴۸) طُمَأنینه: آرامشِ دل

(۱۴۹) صدقِ بافروغ: راستیِ روشن

(۱۵۰) حِلم: فضاگشایی

(۱۵۱) نِقَم: انتقام

(۱۵۲) مُسْتَعجِلی: شتابکاری، تعجیل

(۱۵۳) مرتضی: خشنود، راضی

(۱۵۴) فایِت: از میان رفته، فوت شده

(۱۵۵) سَقام: بیماری

(۱۵۶) حلم‌اندیش: فضاگشا

(۱۵۷) زَجْر: بازداشتن، منع کردن، تنبیه کردن

(۱۵۸) فَرَس: اسب

(۱۵۹) نُصح: نصیحت

(۱۶۰) مَکید: نیرنگ، خدعه

(۱۶۱) بی‌اَوان: بی‌موقع

(۱۶۲) خُبْث: پلیدی، ناپاکی

(۱۶۳) مُسْتَنقا: پاک شده

(۱۶۴) شَقّ: شکافتن

(۱۶۵) تحرّی: جستجو

(۱۶۶) ایقان: یقین آوردن

(۱۶۷) اِسْتوا: راست و معتدل شد

(۱۶۸) مَصابیح: چراغ‌ها

(۱۶۹) سِفْلی: پایینی، زیرین

(۱۷۰) عِلْوی: بالایی، رویین

(۱۷۱) سیرُوا: سیر و گردش کنید

(۱۷۲) بَصَر: چشم

(۱۷۳) تَرَهُّب: پارسایی، رُهبانیّت

(۱۷۴) اِلْتِقا: دیدار، ملاقات

(۱۷۵) توقیع: فرمان شاه، امضای نامه و فرمان

(۱۷۶) صَحّ: مخفّفِ صَحَّ به معنی درست است، صحیح است.

(۱۷۷) مُقْتَرِن: قرین

(۱۷۸) کُفو: همتا، نظیر

(۱۷۹) مِری‌: ستیز و جدال

(۱۸۰) حُلو: شیرین

(۱۸۱) حامِض: ترش

(۱۸۲) داحِض: باطل

(۱۸۳) تَحَرّی: جستجو

(۱۸۴) مُستَقَر: محل استقرار، جای گرفته، ساکن، قائم

(۱۸۵) ذاهِل: فراموش کننده، غافل

(۱۸۶) سُخره: ذلیل و زیردست

(۱۸۷) تمییزدِه: کسی که دهندهٔ قوّهٔ شناخت و معرفت است.

(۱۸۸) خَطْرَت: آنچه که بر دل گذرد، اندیشه 

(۱۸۹) بِرّ: نیکی

(۱۹۰) بُرّ: گندم

(۱۹۱) مُعین: یار، یاری کننده

(۱۹۲) بِئسَ الْقَرین: همنشین بد


-------------------------

مجموع لغات:


(۱) مُهره بُردَن: کنایه از برنده شدن

(۲) دَم دادن: دمیدن، افسون خواندن بر مار، در اینجا فریب دادن.

(۳) اَنبان: کیسۀ بزرگ که از پوست دباغی‌شدۀ بز یا گوسفند درست کنند. توشه‌دان.

(۴) بُخل: حسد، رشک، بخیل بودن

(۵) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوته‌ای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران می‌کند.

(۶) می‌غژی: فعل مضارع از غژیدن، به معنی خزیدن بر شکم مانند حرکت خزندگان و اطفال.

(۷) قوت: غذا

(۸) رایضی:‌ رام کردنِ اسبِ سرکش

(۹) ناموس: خودبینی، تکبّر

(۱۰) جَبین: پیشانی

(۱۱) ظَلَمْنٰا: ستم کردیم

(۱۲) فتح: گشایش و پیروزی

(۱۳) ظَفَر: پیروزی، کامروایی

(۱۴) پایَندان: ضامن، کفیل

(۱۵) تُرَّهات: سخنان یاوه و بی‌ارزش، جمع تُرَّهه. در اینجا به معنی بی‌ارزش و بی‌اهمیت

(۱۶) نَطْع: سفره و فرش چرمین، در اینجا منظور صفحهٔ شطرنج است.

(۱۷) مُلک: پادشاهی

(۱۸) لقا: دیدار

(۱۹) نَشْف: به خود کشیدن و جذب کردن

(۲۰) ارکانی: منسوب به ارکان. منظور عناصر اربعه (باد و آب و آتش و خاک) است.

(۲۱) سَلیم: سالم

(۲۲) نارُالله: آتش خدا، منظور قهر خداست.

(۲۳) بوالْحَزَن: اندوهگین

(۲۴) طَهور: پاک و پاک کننده

(۲۵) عاریَتی: قرضی

(۲۶) کلوخ: گِلِ خشک‌‌ شده

(۲۷) سَلیم: ساده‌ دل

(۲۸) مُقیم‏: ثابت، پابرجا، پیوسته

(۲۹) عاریَت: قرض

(۳۰) ذَهَب: طلا، زَر

(۳۱) زرْاندود: زراندوده، ویژگی فلزی که با لایه‌ای از طلا پوشانده شده، زرنگار

(۳۲) ملاحت: جاذبه، جذبه، خوشگلی

(۳۳) جمال: زیبایی

(۳۴) آبِ حیوان: آبِ حیات

(۳۵) ژاژخایی: یاوه‌گویی، سخنان بیهوده گفتن

(۳۶) عاریَت: آنچه که داده یا گرفته شود به شرط بازگرداندن، زودگذر، ناپایدار

(۳۷) قافیَت: قافیهٔ شعر

(۳۸) ضَریر: نابینا، کور 

(۳۹) مَکْسَب: کسب

(۴۰) دُرّ: مروارید

(۴۱) تصاریف: جمعِ تصریف، به معنی گردانیدن و تبدیل است.

(۴۲) خُم: جامِ شراب

(۴۳) نِعْمَ الْاِدام‌‌: نانخورش لطیف، بهترین غذا

(۴۴) مُسْتَعجِلی: شتابکاری، تعجیل

(۴۵) از آنِ خود بکن: مالِ خودت بدان، برای خودت کن

(۴۶) ذُبال: فتیله، فتیلۀ شمع یا چراغ

(۴۷) خوش‌مَساغ: خوش‌رفتار، خوش‌مدار

(۴۸) اِفتِکار: اندیشیدن، فکر کردن

(۴۹) ظلمت‌دوستدار: آنچه که تاریکی را دوست دارد.

(۵۰) ضیا: نور، روشنایی

(۵۱) زهیدن: تراوش کردن، نشأت گرفتن

(۵۲) نَواله: لقمه و توشه، در اینجا به معنی نعمت و عطا

(۵۳) لُدّ: دشمنِ سرسخت، ستیزه‌گر

(۵۴) اِکتِئاب: افسرده شدن، اندوهگین شدن

(۵۵) کور و کبود: در اینجا به معنی زشت و ناقص، گول و نادان، من ذهنی.

(۵۶) اَبدان: بدن‌ها

(۵۷) قوت: غذا

(۵۸) ظلمت: تاریکی

(۵۹) دُرْپاش: نثار کنندهٔ مروارید، پاشندهٔ مروارید، کنایه از حِسِّ روحانیِ انسان.

(۶۰) کریم: بخشنده

(۶۱) آبِ حیوان: آبِ حیات، آبِ عشق و حقیقت

(۶۲) باقیاتُ الصّالحات: نیکِ جاودانه

(۶۳) جُفت: دو گاو که برای شخم زدنِ زمین، پهلوی هم می‌بندند.

(۶۴) قعر: ته، پایین، انتها

(۶۵) ظُلمَت: تاریکی

(۶۶) صاحب‌رای: صاحب‌نظر

(۶۷) نقد: سکّه

(۶۸) قلب: تقلّبی، قلّابی

(۶۹) فاخته: نوعی پرنده که صدایی همچون «کوکو» دارد.

(۷۰) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

(۷۱) حَدید: آهن

(۷۲) فَتیٰ: جوان، جوانمرد

(۷۳) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره

(۷۴) نَفَخْتُ: دمیدم

(۷۵) فارغ: آسوده، در اینجا یعنی ناآگاه

(۷۶) تَصاریف: جمعِ تصریف به معنی تغییر دادن و بالا و پایین کردن. تَصاریفِ ابتلا یعنی انواع و اقسامِ ابتلائات، رویدادها.

(۷۷) نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی: از روح خود در او دميدم. اشاره به آفرينش آدم است.

(۷۸) ارتفاع: بالا رفتن، والایی و رفعت جُستن

(۷۹) استماع: شنیدن، گوش دادن

(۸۰) اَنْصِتُوا: خاموش باشید

(۸۱) واخری: دوباره بخری

(۸۲) یَومِ دین: روز جزا، روز رستاخیز

(۸۳) رُوبَه‌شانگی: مجازاً حیله و تزویر

(۸۴) مَهْل: مهلت دادن، درنگ و آهستگی

(۸۵) قوت: غذا

(۸۶) ناسزاست: شایسته نیست

(۸۷) جَلْدی: چابکی، چالاکی

(۸۸) بابُ‎الله: درگاهِ الهی

(۸۹) زرّین: طلایی

(۹۰) بُوالْحِکَم: کنیهٔ اصلی ابوجهل

(۹۱) سَقَر: از نام‌های دوزخ

(۹۲) کَپ: گَپ، گفتگو کردن

(۹۳) دَلَّ عَلَی‏‌النّٰارِالدُّخٰان: دود بر آتش دلالت دارد.

(۹۴) لبیب: خردمند

(۹۵) کُمیز: ادرار

(۹۶) طاق و طُرُنب: سر و صدا

(۹۷) دَلْقک: مُبْدَلِ «تلخک»، یکی از ظُرَفای دربار سلطان محمود غزنوی، کسی که در دربارهای قدیم کارهای خنده‌آور می‌کرد.

(۹۸) اُلاق: پیک، قاصد، الاغ

(۹۹) مُسْتَتِمّ: تمام کننده، به انجام رساننده

(۱۰۰) کُنوز: گنجینه‌ها

(۱۰۱) فَرَس: اسب

(۱۰۲) نَمَط: طریقه و روش

(۱۰۳) مرغِ بی‌هنگام: خروس بی‌محل

(۱۰۴) راهِ بی‌رهی: ‌راهِ بدون راه‌رونده، کنایه از بی‌راهه که هیچ‌کس حاضر نیست در آن حرکت کند.

(۱۰۵) فُجْفُج: پچ‌پچ کردن

(۱۰۶) قاهر: چیره، غالب

(۱۰۷) مُهلِک: هلاک کننده

(۱۰۸) سَیْرانِ درشت: حرکت و سیر خشن و ناهموار

(۱۰۹) دلق: مخفّفِ دلقک

(۱۱۰) فُحش: در اینجا به معنی فاحش است. 

(۱۱۱) فُحشِ اِجتهاد: اِجتهادِ فاحش، تلاشِ بیش از حدّ

(۱۱۲) خوف: ترس

(۱۱۳) نَکال: کیفر، عقوبت

(۱۱۴) پَلاس: گلیم

(۱۱۵) تُرُش: غم‌زده، گرفته

(۱۱۶) فرهنگ: در اینجا به معنی طرز رفتار و سلوک است.

(۱۱۷) دنگ: کودن، احمق. در اینجا به معنی گیج و مات.

(۱۱۸) لاغ: شوخی و هزل

(۱۱۹) خوی: عَرَق

(۱۲۰) نَکال: کیفر

(۱۲۱) خوارمشاه: خوارزمشاه

(۱۲۲) سَطْوَت: قهر، حمله، غلبه

(۱۲۳) عَنود: ستیزه کار، ستیزنده

(۱۲۴) کُنوز: گنجینه‌ها

(۱۲۵) زودی: شتاب

(۱۲۶) خام‌ریش: احمق، ابله

(۱۲۷) مَرْج: چمنزار، چراگاه

(۱۲۸) حشیش: گیاه خشک

(۱۲۹) اُلاق: پیک، قاصد

(۱۳۰) دعوی: ادعا کردن، دعوت کردن

(۱۳۱) رسالات: جمعِ رساله، نامه‌ها

(۱۳۲) مَزید اندر مَزید: پشت‌سرهم

(۱۳۳) لابُد: به ناچار

(۱۳۴) سِرار: رازگویی و درگوشی حرف زدن، در اینجا منظور نهان است.

(۱۳۵) جِهار: آشکار، رو در رو دیدن

(۱۳۶) سُتُن: ستون، تکیه‌گاه

(۱۳۷) رای: نظر، رای گشتن یعنی عوض شدنِ نظر

(۱۳۸) آب و روغن: تعبیری است از ظاهرسازی و مردم‌فریبی

(۱۳۹) برون‌شو: راه خروجی، مَخْلَص، محلّ فرار. برون‌شو کردن یعنی تلاش کردن برای نجات.

(۱۴۰) غِمْد: نیام و غلافِ شمشیر

(۱۴۱) افشردن: فشار دادن، در اینجا کتک زدن و تنبیه کردن

(۱۴۲) جوز: گردو

(۱۴۳) غمّاز: آشکار کنندهٔ راز درون، بسیار سخن‌چین

(۱۴۴) مُنِمّ: سخن‌چین

(۱۴۵) مُعایَن: دیده شده

(۱۴۶) زَرق: ریا

(۱۴۷) تی: تهی، خالی

(۱۴۸) طُمَأنینه: آرامشِ دل

(۱۴۹) صدقِ بافروغ: راستیِ روشن

(۱۵۰) حِلم: فضاگشایی

(۱۵۱) نِقَم: انتقام

(۱۵۲) مُسْتَعجِلی: شتابکاری، تعجیل

(۱۵۳) مرتضی: خشنود، راضی

(۱۵۴) فایِت: از میان رفته، فوت شده

(۱۵۵) سَقام: بیماری

(۱۵۶) حلم‌اندیش: فضاگشا

(۱۵۷) زَجْر: بازداشتن، منع کردن، تنبیه کردن

(۱۵۸) فَرَس: اسب

(۱۵۹) نُصح: نصیحت

(۱۶۰) مَکید: نیرنگ، خدعه

(۱۶۱) بی‌اَوان: بی‌موقع

(۱۶۲) خُبْث: پلیدی، ناپاکی

(۱۶۳) مُسْتَنقا: پاک شده

(۱۶۴) شَقّ: شکافتن

(۱۶۵) تحرّی: جستجو

(۱۶۶) ایقان: یقین آوردن

(۱۶۷) اِسْتوا: راست و معتدل شد

(۱۶۸) مَصابیح: چراغ‌ها

(۱۶۹) سِفْلی: پایینی، زیرین

(۱۷۰) عِلْوی: بالایی، رویین

(۱۷۱) سیرُوا: سیر و گردش کنید

(۱۷۲) بَصَر: چشم

(۱۷۳) تَرَهُّب: پارسایی، رُهبانیّت

(۱۷۴) اِلْتِقا: دیدار، ملاقات

(۱۷۵) توقیع: فرمان شاه، امضای نامه و فرمان

(۱۷۶) صَحّ: مخفّفِ صَحَّ به معنی درست است، صحیح است.

(۱۷۷) مُقْتَرِن: قرین

(۱۷۸) کُفو: همتا، نظیر

(۱۷۹) مِری‌: ستیز و جدال

(۱۸۰) حُلو: شیرین

(۱۸۱) حامِض: ترش

(۱۸۲) داحِض: باطل

(۱۸۳) تَحَرّی: جستجو

(۱۸۴) مُستَقَر: محل استقرار، جای گرفته، ساکن، قائم

(۱۸۵) ذاهِل: فراموش کننده، غافل

(۱۸۶) سُخره: ذلیل و زیردست

(۱۸۷) تمییزدِه: کسی که دهندهٔ قوّهٔ شناخت و معرفت است.

(۱۸۸) خَطْرَت: آنچه که بر دل گذرد، اندیشه 

(۱۸۹) بِرّ: نیکی

(۱۹۰) بُرّ: گندم

(۱۹۱) مُعین: یار، یاری کننده

(۱۹۲) بِئسَ الْقَرین: همنشین بد


Tags



Comments

Be the first to comment

Sign in or sign up to post comments.
Parviz Shahbazi
Ganje Hozour Program #994
برنامه شماره ۹۹۴ گنج حضور
Category:
برنامه های تصویری گنج حضور
برنامه های تصویری ۱۰۰۰ - ۹۰۱
Views: 3,176
Submitted by: admin, Jan 24 2024






حمایت گنج حضور


 بیننده عزیز برنامه گنج حضور:

  با سلام و احوالپرسی، با تشکر و قدردانی ازشما که این برنامه را تماشا می کنید، از شما تقاضا  داریم که عضو خانواده گنج حضور شوید و به هر اندازه که می توانید و می خواهید این برنامه و تلویزیون را ،هر ماهه، حمایت مالی کنید. لطفاً به این امر مهم توجه فرمایید که برای ادامه خدمات  فرهنگی این تلویزیون حمایت مالی اشخاصی که از آن استفاده می کنند، ضروری است. این تلویزیون منبع دیگری برای درآمد ندارد. لطفاً تصمیم خود را در این مورد به ایمیل: support@parvizshahbazi.com اطلاع دهید.


در صورت لزوم با ‍پشتیبانی گنج حضور با شماره 001-438-686-7580 تماس بگیرید.


حمایت مالی به روشهای آسان زیر امکان پذیر است:

     

   
   

    ۱- از طریق کردیت کارت و Paypal







۲- از طریق دادن کردیت کارت خودتان به ما، تا هر ماهه به مقداری که شما می خواهید، بعنوان حق عضویت، چارج شود.





۳- از طریق فرستادن چک به آدرس زیر: 







Parviz Shahbazi

P.O. Box 745 Woodland Hills, CA

91365 USA. 







               

۴- از طریق فرستادن پول نقد به حساب بانکی گنج حضور، از تمام نقاط دنیا غیر از ایران، یا واریز (Deposit) کردن از نقاط مختلف آمریکا یا کانادا، به شرح  زیر:



 

 

 

WELLS FARGO BANK



6001 Topanga Canyon Blvd
Woodland Hills, CA

91367 USA.

Beneficiary Name: TREASURE OF PRESENCE FOUNDATION, INC.


Account #: 9375957264 Routing: 121000248


Swift #WFBIUS6S