Parviz Shahbazi

Ganje Hozour Program #931

برنامه شماره ۹۳۱ گنج حضور

  • Currently 4.07/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
out of 107 votes
Comments (0)

    
Lights off
Sorry, your favorites list is FULL.

Support Ganje Hozour (حمایت از گنج حضور)

Link to this video/audio

Description

برنامه شماره ۹۳۱ گنج حضور

اجراپرویز شهبازی

۱۴۰۱ تاریخ اجرا۳۰ اوت ۲۰۲۲ -  ۹ شهریور


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۹۳۱ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دستیابی به فایل صوتی برنامه ۹۳۱ با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF نسخه ریز مناسب پرینت 

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF نسخه درشت  


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


فلوچارت مطرح شده در برنامه ۹۳۱ (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

فلوچارت مطرح شده در برنامه ۹۳۱ (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.



مولوی، ديوان شمس، ترجیعات، ترجیع شمارهٔ چهل و سوم

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Tarjiaat) #43, Divan e Shams


زین دودناک(۱) خانه گشادند روزنی

شد دود و، اندر آمد خورشیدِ روشنی


آن خانه چیست؟ سینه، و آن دود چیست؟ فکر

ز اندیشه گشت عیشِ تو اشکسته گردنی


بیدار شو، خلاص شو از فکر و از خیال

یا رب، فرست خفتهٔ ما را دهل‌زنی


خفته هزار غم خورَد از بهرِ هیچ چیز

در خواب، گرگ بیند، یا خوفِ ره‌زنی


در خواب، جان ببیند صد تیغ و صد سنان

بیدار شد، نبیند زان جمله سوزنی


گویند مردگان که چه غمهایِ بیهده

خوردیم و عمر رفت به وسواسِ هر فنی


بهرِ یکی خیال گرفته عروسی‌ای

بهرِ یکی خیال بپوشیده جوشنی(۲)


آن سور(۳) و تعزیت(۴) همه بادست این نَفَس

نی رقص ماند از آن و نه زین نیز شیونی


ناخن همی‌زنند و، رخ خود همی‌درند

شد خواب و نیست بر رُخشان زخمِ ناخنی


کو آنکه بود با ما چون شیر و انگبین؟

کو آنکه بود با ما چون آب و روغنی؟


اکنون حقایق آمد و خوابِ خیال رفت

آرام و مأمنی است، نه ما مانَد و نی منی


نی پیر و نی جوان، نه اسیرست و نی عوان(۵)

نی نرم و سخت ماند، نه موم و نه آهنی


یک رنگیَ‌ست و یک صفتی و یگانگی

جانی‌ست برپریده و وارسته از تنی


این یک نه آن یکی‌ست، که هرکس بدانَدَش

ترجیع کن که در دل و خاطر نشانَدَش


(۱) دودناک: آمیخته به دود، پردود، دودآگین

(۲) جوشن: لباسِ رزم

(۳) سور: جشن، مهمانی

(۴) تعزیت: عزاداری، سوگواری

(۵) عوان: مأمور دیوان، مأمور اخذ مالیات

----------

مولوی، ديوان شمس، ترجیعات، ترجیع شمارهٔ چهل و سوم

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Tarjiaat) #43, Divan e Shams


زین دودناک خانه گشادند روزنی

شد دود و، اندر آمد خورشیدِ روشنی


آن خانه چیست؟ سینه، و آن دود چیست؟ فکر

ز اندیشه گشت عیشِ تو اشکسته گردنی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2842, Divan e Shams


چه چگونه بُد عدم را؟ چه نشان نهی قِدَم(۶) را؟

نگر اوّلین قَدَم را که تو بس نکو نهادی


(۶) قِدَم: دیرینگی، قدیم (مقابل حدوث)

----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۸۲۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1829, Divan e Shams


گفتم دوش عشق را: ای تو قرین و یارِ من

هیچ مباش یک نَفَس غایب از این کنارِ من


خانهٔ دودناک


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #26, Divan e Shams


جانیست چون شعله، ولی دودش ز نورش بیشتر

چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا


گر دود را کمتر کنی، از نور شعله برخوری

از نورِ تو روشن شود هم این سرا، هم آن سرا


در آبِ تیره بنگری، نی ماه بینی، نی فلک

خورشید و مه پنهان شود، چون تیرگی گیرد هوا


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۵۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1259


اختلاف کردن در چگونگی و شکلِ پیل


پیل اندر خانه‌یی تاریک بود

عرضه را آورده بودندش هُنود(۷)


از برایِ دیدنش مردم بسی

اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی


دیدنش با چشم، چون ممکن نبود

اندر آن تاریکی‌اش کف می‌بسود


آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد

گفت: همچون ناودان‌ست این نهاد(۸)


آن یکی را دست بر گوشش رسید

آن بر او چون بادبیزن شد پدید


آن یکی را کف چو بر پایش بسود

گفت: شکل پیل دیدم چون عمود


آن یکی بر پشتِ او بنهاد دست

گفت: خود این پیل چون تختی بُدست


همچنین، هر یک به جزوی که رسید

فهمِ آن می‌کرد، هر جا می‌شنید


از نظرگه، گفتشان شد مختلف

آن یکی دالش لقب داد، این الف


در کفِ هر کس اگر شمعی بُدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی


چشمِ حس همچون کفِ دست است و بس

نیست کف را بر همهٔ او دسترس


چشم دریا دیگرست و، کف دگر

کف بِهِل، وز دیدهٔ دریا نگر


جنبشِ کف‌ها ز دریا روز و شب

کف همی‌بینیّ و، دریا نی، عجب


ما چو کشتی‌ها به هم بر می‌زنیم

تیره‌ چشمیم و، در آبِ روشنیم


ای تو در کشتیِّ تن، رفته به خواب

آب را دیدی، نگر در آبِ آب


آب را آبی‌ست کو می‌رانَدَش

روح را روحی‌ست کو می‌خوانَدَش


(۷) هُنود: هندیان

(۸) نهاد: شکل و قد و قامت، حالت و خوی

----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۴۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2644


نَجم(۹)، اندر ریگ و دریا رهنماست

چشم، اندر نَجم نِه، کو مُقتَداست(۱۰)


چشم را با روی او می‌دار جفت

گَرد مَنگیزان(۱۱) ز راهِ بحث و گفت


زآنکه گردد نَجم پنهان، زآن غبار

چشم بهتر از زبانِ با عِثار(۱۲)


(۹) نَجم: ستاره

(۱۰) مُقتَدا: پیشوا، رهبر

(۱۱) گَرد مَنگیزان: گرد و خاک برپا مکن

(۱۲) عِثار: لغزش

----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1626


کار من بی‌علّت است و مستقیم

هست تقدیرم نه علّت، ای سَقیم(۱۳)


عادت خود را بگردانم به وقت

این غبار از پیش بنشانم به وقت


(۱۳) سَقیم: بیمار

----------

مولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهٔ ۷۸۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Robaaiaat) #781, Divan e Shams


گر خواب تو را خواجه گرفتار کند

من نگذارم کسیت بیدار کند


عشقت چو درختِ سیب می‌افشاند

تا خواب تو را چو برگِ طیّار(۱۴) کند


(۱۴) طیّار: پرواز کننده، چست و چالاک

----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۹۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4592


صورتی از صورتت بیزارکُن(۱۵)

خفته‌یی هر خفته را بیدارکُن(۱۶)


آن کلامت می‌رهاند از کلام

وآن سَقامت می‌جهاند از سَقام(۱۷)


پس سَقامِ عشق، جانِ صحّت است

رنجهااَش حسرتِ هر راحت است


(۱۵) بیزارکُن: بیزار کننده

(۱۶) بیدارکُن: بیدار کننده

(۱۷) سَقام: بیماری

----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۰۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3708


در عجب‌هااش به فکر اندر روید

از عظیمی وز مَهابت(۱۸) گُم شوید


چون ز صُنعش(۱۹) ریش و سِبلت(۲۰) گُم کند

حد خود داند ز صانع(۲۱) تن زند(۲۲)


جز که لا اُحْصی'(۲۳) نگوید او ز جان

کز شمار و حد بُرون است آن بیان


حديث 


«لااُحْصی ثَناءً عَلَیْکَ اَنْتَ کَما اَثْنَیْتَ عَلی نَفْسِکَ.»


«شب معراج خداوند به پیغمبر فرمود: «مرا ثنا بگو» 

پیغمبر فرمود: «من نتوانم ثنای تو گفتن، آنسان که خود ثنای خود گفته‌ای.»»


حديث


«لااُحْصی ثَناءً ما عَلَیْکَ»


«نمی توانم تو را چنانکه باید بستایم.»


(۱۸) مَهابت: بزرگی و شکوه، عظمت، هیبت

(۱۹) صُنع: آفرینش، آفریدن

(۲۰) سِبلت: سِبیل

(۲۱) صانع: آفریننده

(۲۲) تن زدن: خودداری کردن

(۲۳) لا اُحْصی': به شمار در نمی‌آورم

----------

مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۵۷۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #577


گفت و گویِ ظاهر آمد چون غبار

مدّتی خاموش خُو کُن، هوش‌دار


چگونه دود ایجاد نکنیم؟

پرهیز از فکرهای همانیده


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۹۰۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2907


گر شوم مشغولِ اِشکال و جواب

تشنگان را کی توانم داد آب؟


گر تو اِشکالی به کلّی و حَرَج(۲۴)

صبر کن، الصّبرُ مِفتاحُ الْفَرَج(۲۵)


اِحْتِما(۲۶) کُن، اِحْتِما ز اندیشه‌ها

فکر، شیر و گور و، دلها بیشه‌ها


اِحْتِماها بر دواها سرور است

زآنکه خاریدن فزونیِّ گَر است


اِحْتِما، اصلِ دوا آمد یقین

اِحْتِما کن قوهٔ جان را ببین


(۲۴) حَرَج: تنگی و فشار

(۲۵) الصّبرُ مِفتاحُ الْفَرَج: صبر کلید در رستگاری و نجات است.

(۲۶) اِحْتِما: خود را از چیزی نگاه داشتن، پرهیز کردن

----------

چگونه دود ایجاد نکنیم؟

کوشش آگاهانه در خاموش ماندن و رعایت اَنْصِتُوا


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۳۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1934, Divan e Shams


خاموش که گفت نیز هستی‌ست

باش از پیِ اَنْصِتُواش(۲۷) الکن(۲۸)


(۲۷) اَنْصِتُوا: خاموش باشید

(۲۸) الکن: لال

----------

مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۶۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1622


 چون تو گوشی، او زبان، نی جنسِ تو

گوش‌ها را حق بفرمود: اَنْصِتُوا


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3456


اَنْصِتُوا را گوش کن، خاموش باش

چون زبانِ حق نگشتی، گوش باش


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3692


پس شما خاموش باشید اَنْصِتوا

تا زبان‌تان من شوم در گفت و گو


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۶

  Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2726


اَنْصِتُوا بپذیر، تا بر جانِ تو

آید از جانان، جزای اَنْصِتُوا


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۶۶

   Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1466


این سگان کَرّاند ز امرِ اَنصِتُوا

از سَفَه، وَع وَع کنان بر بَدرِ تو


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2072


پیش بینا، شد خموشی نفعِ تو

بهر این آمد خطابِ اَنْصِتوا


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۹

     Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3199


اَنْصِتوا یعنی که آبَت را به لاغ(۲۹)

هین تَلَف کَم کُن که لبْ‌خُشک است باغ


(۲۹) لاغ: هزل، شوخی، در اینجا به معنی بیهوده است.

----------

چگونه دود ایجاد نکنیم؟

احتیاط از قرین


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت  ۲۶۳۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2636


از قَرین بی‌قول و گفت‌وگویِ او

خو بدزدد دل نهان از خویِ او


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1421


می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها

از رهِ پنهان، صلاح و کینه‌ها


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3196


تا کنی مر غیر را حَبْر(۳۰) و سَنی(۳۱)

خویش را بدخُو و خالی می‌کنی


(۳۰) حَبر: دانشمند، دانا

(۳۱) سَنی: رفیع، بلند مرتبه

----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #151


مردهٔ خود را رها کرده‌ست او

مردهٔ بیگانه را جوید رَفو


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۷۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #479


دیده آ، بر دیگران، نوحه‌گری

مدّتی بنشین و، بر خود می‌گِری


روزن


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۴۰۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2402


روزنِ جانم گشاده‌ست از صفا

می‌رسد بی واسطه نامهٔ خدا


نامه و باران و نور از روزنم

می‌فتد در خانه‌ام، از معدنم


دوزخ ست آن خانه کآن بی روزن است

اصلِ دین، ای بنده رَوزَن کردن است


تیشهٔ هر بیشه‌یی کم زَن، بیا

تیشه زَن در کندنِ روزن، هلا


یا نمی‌دانی که نورِ آفتاب

عکسِ خورشید برون است از حجاب


نور، این دانی که حیوان دید هم

پس چه کَرَّمنا بُوَد بر آدمم؟


قرآن کریم، سورهٔ اسراء (۱۷)، آیهٔ ۷۰

Quran, Sooreh Al-Israa(#17), Line #70


«وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ 

وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا.»


«و ما فرزندان آدم را بس گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا بر مرکوب ها سوار کردیم 

و ایشان را از غذاهای پاکیزه‌ها روزی دادیم. و آنان را بر بسیاری از آفریدگان برتری بخشیدیم‌.»


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۹۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3094


خانه‌ای را کِش دریچه‌ست آن طرف

دارد از سَیْران آن یوسف شرف


هین دریچه سوی یوسف باز کن

وز شکافش فُرجه‌ای(۳۲) آغاز کن


عشق‌ورزی، آن دریچه کردن است

کز جمالِ دوست، سینه روشن است


پس هماره روی معشوقه نگر

این به دستِ توست، بشنو ای پدر


(۳۲) فُرجه: تماشا، فضاگشایی

----------

مولوی، ديوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۱۲۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3120, Divan e Shams


چراغی است تمییز در سینه روشن

رهانَد تو را از فریب و دَغایی(۳۳)


(۳۳) دَغا: حیله

----------

مولوی، ديوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۸۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1383, Divan e Shams


هر جا خیالِ شه بود باغ و تماشاگه بود

در هر مقامی که روم بر عشرتی برمی‌تنم


درها اگر بسته شود زین خانقاهِ شش‌دری

آن ماه‌رو از لامکان سَر درکند در روزنم


طلوع انسان از مرکز خودش به صورت آفتاب


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۸۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1981


سَیْرِ جسمانه رها کرد او کنون

می‌رود بی‌چون نهان، در شکلِ چون


گفت: روزی می‌شدم مشتاقْ‌وار

تا ببینم در بشر انوارِ یار


تا ببینم قُلْزُمی(۳۴) در قطره‌یی

آفتابی دَرْج اندر ذرّه‌یی


(۳۴) قُلْزُم: در این بیت مطلق دریا منظور است.

----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4580


آفتابی در یکی ذَرّه نهان

ناگهان آن ذرّه بگشاید دهان


ذرّه ذرّه گردد افلاک و زمین

پیشِ آن خورشید، چون جَست از کَمین(۳۵)


این چنین جانی چه درخوردِ تن است؟

هین بشُو ای تن از این جان هر دو دست


ای تنِ گشته وِثاقِ(۳۶) جان، بس است

چند تانَد(۳۷) بحر در مَشکی نشست؟


(۳۵) کَمین: نهانگاه، کَمینگاه

(۳۶) وِثاق: اتاق، خرگاه

(۳۷) تانَد: می‌تواند

----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۱۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2719


آفتابی در سخن آمد که خیز

که بر آمد روز، بَرجه، کم ستیز


تو بگویی: آفتابا کو گواه؟

گویدت: ای کور از حق دیده خواه


روزِ روشن، هر که او جوید چراغ

عینِ جُستن کوریش دارد بلاغ(۳۸)


ور نمی‌بینی، گمانی بُرده‌ای

که صباح‌ست و، تو اندر پَرده‌ای


کوریِ خود را مکن زین گفت، فاش

خامُش و، در انتظارِ فضل باش


 در میانِ روز گفتن: روز کو؟

خویش رسوا کردن است ای روزجو


صبر و خاموشی جَذوبِ(۳۹) رحمت است

وین نشان جُستن، نشانِ علّت است


أنصِتُوا بپذیر، تا بر جانِ تو

آید از جانان، جزای أنصِتُوا


گر نخواهی نکس(۴۰)، پیشِ این طبیب

بر زمین زن زرّ و سَر را ای لبیب(۴۱)


(۳۸) بَلاغ: رسانیدن، دلالت کامل

(۳۹) جَذوب: بسیار جذب کننده

(۴۰) نُکْس: عود کردن بیماری

(۴۱) لَبیب: خردمند، عاقل

----------

مولوی، ديوان شمس، ترجیعات، ترجیع شمارهٔ چهل و سوم

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Tarjiaat) #43, Divan e Shams


بیدار شو، خلاص شو از فکر و از خیال

یا رب، فرست خفتهٔ ما را دهل‌زنی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۳۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2133, Divan e Shams


 بیدار شو، بیدار شو، هین رفت شب، بیدار شو

بیزار شو، بیزار شو وز خویش هم بیزار شو


آمد ندایِ آسمان، آمد طبیبِ عاشقان

خواهی که آید پیشِ تو، بیمار شو، بیمار شو


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2063


تا به دیوارِ بلا نآید سَرش

نشنود پندِ دل آن گوشِ کرش


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۴۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1145


عقل جُزوی، گاه چیره، گَه نگون

عقلِ کلّی، ایمن از رَیْبُ الْمَنُون(۴۲)


(۴۲) رَیْبُ الْمَنُون: حوادثِ ناگوار

----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۶۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3067


یا منافق‌وار عُذر آری که من

مانده‌ام در نفقهٔ فرزند و زن


نه مرا، پروایِ سَرْخاریدن است

نَه مرا، پروایِ دینْ‌وَرزیدن است


ای فلان، ما را به همّت یاد دار

تا شویم از اولیا، پایانِ کار


این سخن، نَه هم ز درد و سوز گفت

خوابناکی هرزه گفت و، باز خفت


هیچ چاره نیست از قوتِ عیال

از بُنِ دندان(۴۳) کُنم کسبِ حلال


چه حلال؟ ای گشته از اهلِ ضَلال(۴۴)

غیر خون تو نمی‌بینم حلال


از خدا چاره‌سْتش و، از لوت(۴۵)، نی

چاره‌اش است از دین و، از طاغوت(۴۶)، نی


ای که صبرت نیست از دنیایِ دون

صبر چون داری ز نِعْمَ الـْماهِدُون؟


ای کسی که نمی توانی از این دنیای پست خودداری کنی، 

چطور می توانی بر دوری از خداوندی که بساط زمین را گسترده است صبر کنی؟


قرآن کریم، سورهٔ ذاریات (۵۱)، آیهٔ ۴۸

Quran, Sooreh Adh-Dhaariyat(#51), Line #48


«وَالْأَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْمَاهِدُونَ.»


«و زمین را بگستراندیم، پس ماییم نیکو گسترندگان.»


ای که صبرت نیست از ناز و نعیم

صبر چون داری ز اللهِ کریم؟


ای که صبرت نیست از پاک و پلید

صبر چون داری از آن کین آفرید؟


(۴۳) از بُنِ دندان: از صمیم دل

(۴۴) ضَلال: گمراهی

(۴۵) لوت: غذا، طعام

(۴۶) طاغوت: سرکش، متجاوز، هر معبودی جز خدا

----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #805


یک زمان تنها بمانی تو ز خلق

در غم و اندیشه مانی تا به حلق


این تو کی باشی؟ که تو آن اَوْحَدی

که خوش و زیبا و سرمستِ خودی


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۵۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3559


جمله خَلقان، سُخرهٔ اندیشه‏اند

زآن سبب خسته‌دل و غم‌پیشه‏اند


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1826


حس‌ها و اندیشه بر آبِ صفا

همچو خَس بگرفته رویِ آب را


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #306, Divan e Shams


عشقِ تو چون درآمد، اندیشه مُرد پیشش

عشقِ تو صبحِ صادق، اندیشه صبحِ کاذب


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۹۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2492


فکر و اندیشه‌ست مثلِ ناودان
وَحْی(۴۷) و مکشوف(۴۸) است ابر و آسمان


(۴۷) وَحی: كلامی که ادراک آن از حواس ظاهری آدمی پوشیده است. در لفظ به معنی اشاره سریع و پنهان است.

(۴۸) مکشوف: مکاشفات روحی، الهامات ربّانی

---------- 

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3107


هرچه اندیشی، پذیرای فناست

آنکه در اندیشه ناید، آن خداست


مولوی، مثنوی،‌ دفتر ششم، بیت ۱۴۶۰

 Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1460


چون غبارِ نقش دیدی، باد بین

کف چو دیدی، قُلْزُمِ(۴۹) ایجاد بین


(۴۹) قُلْزُم: دریا

----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #612


عشق و ناموس(۵۰)، ای برادر راست نیست

بر درِ ناموس ای عاشق مَایست


وقتِ آن آمد که من عریان شوم

نقش بگذارم، سراسر جان شوم


ای عدوِّ شرم و اندیشه بیآ

که دریدم پردهٔ شرم و حیا


حدیث


«اَلْحَیاءُ یَمْنَعُ الْایمان.»


«شرم، بازدارندهٔ ایمان است.»


(۵۰) ناموس: در اینجا به معنی آبروی تصنُّعی من ذهنی است.

----------

مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3222


کی تراشد تیغ، دستهٔ خویش را

رو، به جرّاحی سپار این ریش(۵۱) را


بر سرِ هر ریش جمع آمد مگس

تا نبیند قُبحِ(۵۲) ریش خویش کس


آن مگس، اندیشه‌ها و آن مالِ تو

ریشِ تو، آن ظلمتِ اَحوالِ تو


(۵۱) ریش: زخم، جراحت

(۵۲) قُبح: زشتی

----------

مولوی، ديوان شمس، ترجیعات، ترجیع شمارهٔ چهل و سوم

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Tarjiaat) #43, Divan e Shams


خفته هزار غم خورَد از بهرِ هیچ چیز

در خواب، گرگ بیند، یا خوفِ ره‌زنی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٣٣۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2334


خود ندارم هیچ، بِه سازد مرا

که ز وهمِ دارم است این صد عَنا(۵۳)


(۵۳) عَنا: رنج

----------

مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #417


مرغ، بر بالا پَران و سایه‌اش

می‌دَوَد بر خاک، پَرّان مرغ‌وَش


ابلهی، صیّادِ آن سایه شود

می‌دَوَد چندانکه بی‌مایه شود


بی خبر کآن عکسِ آن، مرغِ هواست

بی ‌خبر که اصلِ آن سایه کجاست


مولوی، ديوان شمس، ترجیعات، ترجیع شمارهٔ چهل و سوم

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Tarjiaat) #43, Divan e Shams


گویند مردگان که چه غمهایِ بیهده

خوردیم و عمر رفت به وسواسِ هر فنی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۵۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1450


راست گفته‌ است آن سپهدارِ بشر 

که هر آنکه کرد از دنیا گذر 


نیستش درد و دریغ و غَبنِ(۵۴) موت 

بلکه هستش صد دریغ از بهرِ فوت 


که چرا قبله نکردم مرگ را؟

مخزنِ هر دولت و هر برگ را


حدیث


«ما مِنْ أَحَدٍ يَمُوتُ إِلاّ نَدِمَ إِنْ كانَ مُحسِناً نَدِمَ اِنْ لا يَكُونَ 

ازْدادَ وَ إِنْ كانَ مُسيئاً نَدِمَ اَنْ لا يَكُونَ نُزِعَ.»


«هیچکس نمیرد جز آنکه پشیمان شود. اگر نکوکار باشد 

از آن پشیمان گردد که چرا بر نکوکاری هایش نیفزود، و اگر 

بدکار باشد از آنرو پشیمان شود که چرا از تباهکاری بازش نداشته‌اند.»


قبله کردم من همه عمر از حَوَل(۵۵)

آن خیالاتی که گُم شد در اجل


حسرتِ آن مُردگان از مرگ نیست

زآنْسْت کاندر نقش‌ها کردیم ایست


ما ندیدیم اینکه آن نقش است و کف

کف ز دریا جُنبد و یابَد علف


(۵۴) غَبنِ: زیان آوردن در معامله، زیان دیدن در داد و ستد

(۵۵) حَوَل: لوچی، دوبین شدن، در اینجا مراد دید واقع‌بین نداشتن است.

----------

مولوی، ديوان شمس، ترجیعات، ترجیع شمارهٔ چهل و سوم

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Tarjiaat) #43, Divan e Shams


بهرِ یکی خیال گرفته عروسی‌ای

بهرِ یکی خیال بپوشیده جوشنی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4053


نفس و شیطان، هر دو یک‌ تن بوده‌اند

در دو صورت خویش را بنموده‌اند


چون فرشته و عقل، که ایشان یک بُدند

بهر حکمت‌هاش دو صورت شدند


دشمنی داری چنین در سِرِّ خویش

مانعِ عقل ست و، خصمِ جان و کیش


یک نَفَس حمله کند چون سوسمار

پس به سوراخی گریزد در فرار


در دل، او سوراخ ها دارد کنون

سَر ز هر سوراخ می‌آرد برون


نامِ پنهان گشتنِ دیو از نفوس

واندر آن سوراخ رفتن، شد خُنُوس(۵۶)


که خُنوسش چون خُنوس قُنْفُذست(۵۷)

چون سرِ قُنْفُذ وَرا آمدْ شُد است


که خدا آن دیو را خَنّاس(۵۸) خواند

کو سر آن خارپُشتک را بماند


می نهان گردد سرِ آن خارپُشت

دَم‌ به دَم از بیمِ صَیّادِ دُرُشت(۵۹)


تا چو فرصت یافت سر آرد برون

زین‌چنین مکری شود مارش زبون


گرنه نفس از اندرون راهت زدی

رهزنان را بر تو دستی کی بُدی؟


زان عَوانِ(۶۰) مُقتَضی(۶۱) که شهوت است

دل اسیرِ حرص و آز و آفت است


زان عَوانِ سِرّ، شدی دزد و تباه

تا عوانان را به قهرِ توست راه


در خبر بشنو تو این پندِ نکو

بَیْنَ جَنْبَیْکُمْ لَکُمْ اَعْدی عَدُو


تو این اندرز خوب را که در یکی از احادیث شریف آمده بشنو و به آن

عمل کن: «سرسخت ترین دشمن شما در درون شماست».


حدیث


«اَعْدی' عَدُوَّکَ نَفْسُكَ الَّتی بَینَ جَنْبَیْكَ»


«سرسخت ترين دشمن تو، نفس تو است كه در ميان دو پهلویت (درونت) جا دارد.»


طُمطراقِ(۶۲) این عدو مشنو، گریز

کو چو ابلیس است در لَجّ و ستیز


بر تو او، از بهرِ دنیا و نَبَرد

آن عذابِ سَرمَدی(۶۳) را سهل کرد


چه عجب گر مرگ را آسان کند

او ز سِحرِ خویش، صد چندان کند


سِحْر، کاهی را به صنعت کُه کند

باز، کوهی را چو کاهی می‌تند


زشت‌ها را نغز(۶۴) گرداند به فنّ

نغزها را زشت گرداند به ظنّ


کارِ سِحر این‌ست کو دَم می‌زند

هر نَفَس، قلبِ(۶۵) حقایق می‌کند


آدمی را خر نماید ساعتی

آدمی سازد خری را، و آیتی


این‌چنین ساحر درون توست و سِرّ

اِنَّ فی الْوَسواس سِحْراً مُسْتَتِرّ


چنین ساحری در باطن و درون تو نهان است، 

همانا در وسوسه‌گری نفس، سحری نهفته شده است.


اندر آن عالَم که هست این سِحرها

ساحران هستند جادویی‌گشا


اندر آن صحرا که رُست این زَهرِ تر

نیز روییده‌ست تِریاق(۶۶) ای پسر


گویدت تریاق: از من جُو سپَر

که ز زهرم من به تو نزدیکتر


گفتِ او، سحرست و ویرانیِ تو

گفتِ من، سحرست و دفعِ سِحرِ او


(۵۶) خُنُوس: آشکار شدن و سپس بسیار پنهان گشتن

(۵۷) قُنْفُذ: خارپشت

(۵۸) خَنّاس: آشکار شونده و سپس بسیار پنهان شونده

(۵۹) دُرُشت: خشن، ناهموار، حجیم

(۶۰) عَوان: مأمور

(۶۱) مُقتَضی: خواهش‌گر

(۶۲) طُمطراق: سروصدا، نمایش شکوه و جلال، آوازه، خودنمایی

(۶۳) سَرمَدی: همیشگی، جاویدان

(۶۴) نغز: خوب، نیکو، لطیف

(۶۵) قلب: تغییر دادن و دگرگون کردن چیزی، واژگون ساختن چیزی

(۶۶) تریاق: ترکیبی از داروهای مسکّن و مخدّر که در طبّ قدیم به عنوان ضد درد و ضد سم به کار میرفته، پادزهر.

----------

مولوی، ديوان شمس، ترجیعات، ترجیع شمارهٔ چهل و سوم

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Tarjiaat) #43, Divan e Shams


ناخن همی‌زنند و، رخ خود همی‌درند

شد خواب و نیست بر رُخشان زخمِ ناخنی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #557


رویِ نفسِ مطمئنّه در جسد

زخمِ ناخن‌هایِ فکرت می‌کشد


قرآن کریم، سورهٔ فجر (۸۹)، آیات ۲۷ و ۲۸

Quran, Sooreh Al-Fajr(#89), Line #27-28


«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً»


«اى روح آرامش يافته، راضی و مرضی به سوى پروردگارت بازگرد.»


فکرتِ بد ناخنِ پُر زَهر دان

می‌خراشد در تعمّق(۶۷) رویِ جان


تا گشاید عُقدهٔ(۶۸) اِشکال را

در حَدَث(۶۹) کردست زرّین بیل را


عقده را بگشاده گیر ای مُنتهی(۷۰)

عقده‌ای سخت‌ست بر کیسهٔ تهی


در گشادِ عُقده‌ها گشتی تو پیر

عقدهٔ چندی دگر بگشاده گیر


عقده‌ای کان بر گلویِ ماست سخت

که بدانی که خَسی(۷۱) یا نیک‌بخت


حَلِّ این اِشکال کُن، گر آدمی

خرجِ این کُن دَم، اگر آدم‌دَمی


حدِّ اعیان(۷۲) و عَرَض دانسته گیر

حدِّ خود را، دان، که نَبْوَد زین گُزیر


چون بدانی حدِّ خود، زین حد گُریز

تا به بی‌حد در رسی ای خاک‌بیز(۷۳)


(۶۷) تعمّق: دوراندیشی و کنجکاوی، در اینجا به معنی دنباله‌روی از عقل جزیی است.

(۶۸) عُقده: گره

(۶۹) حَدَث: سرگین، مدفوع

(۷۰) مُنتهی: به پایان رسیده، کمال یافته

(۷۱) خَس: خار، خاشاک، پست و فرومایه

(۷۲) اعیان: جمع عَیْن، در اینجا مراد جوهر است.

(۷۳) خاک‌بیز: لفظاً به معنی کسی که خاک کوچه‌ها و معابر را می‌روبد و غربال می‌کند.

در اینجا منظور اصحابِ قیل و قال و اندیشه‌ورانِ عقل جزیی است.

----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۴ 

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #544


ناز کردن خوش‌تر آید از شِکَر

لیک، کم خایَش، که دارد صد خطر


ایمنْ‌آبادست آن راهِ نیاز

تَرکِ نازش گیر و، با آن ره بساز


 ای بسا نازآوری زد پرّ و بال

آخِرُالْاَمر، آن بر آن کس شد وَبال


خوشیِ ناز ار دمی بفْرازَدَت

بیم و ترس مُضْمَرَش(۷۴) بگدازدت   


وین نیاز، ار چه که لاغر می‌کند

صَدر(۷۵) را چون بدرِ انور می‌کند


چون ز مُرده زنده بیرون می‌کشد

هر که مُرده گشت، او دارد رَشَد(۷۶)


چون ز زنده مُرده بیرون می‌کند

نفسِ زنده سویِ مرگی می‌تَند


مُرده شو تا مُخْرِجُ‌الْحَیِّ(۷۷) الصَّمَد

زنده‌يی زین مُرده بیرون آورد


مرده شو، یعنی از نفس و نفسانیّات پاک شو تا خداوند بی نیاز 

که زنده را از مُرده بیرون می آورد، زنده ای را از مُرده تو بیرون آورد.


قرآن کریم، سوره انعام (۶)، آیه ۹۵

Quran, Sooreh Al-Anaan(#6), Line #95


«إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَىٰ ۖ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ 

الْحَيِّ ۚ ذَٰلِكُمُ اللَّهُ ۖ فَأَنَّىٰ تُؤْفَكُونَ.»


«خداست كه دانه و هسته را مى‌شكافد، و زنده را از مرده بيرون مى‌آورد 

و مرده را از زنده بيرون مى‌آورد. اين است خداى يكتا. پس، چگونه از حق منحرفتان مى‌كنند؟»


دَی شوی، بینی تو اِخراجِ بهار

لَیل گردی، بینی ایلاجِ نَهار


بر مَکَن آن پَر که نپذیرد رفو

روی، مَخراش از عزا ای خوب‌رُو


آن چنان رُویی که چون شمسِ ضُحاست

آن چنان رُخ را خراشیدن خطاست


زخمِ ناخن بر چنان رخ کافری‌ست

که رُخِ مَه در فراقِ او گریست


یا نمی‌بینی تو رویِ خویش را

ترک کُن خویِ لِجاج اندیش را    


قرآن کریم، سوره حج (۲۲)، آیه ۶۱

Quran, Sooreh Al-Haaj(#22), Line #61


«ذَٰلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ.» 


«اين بدان سبب است كه خدا از شب مى‌كاهد و به روز مى‌افزايد 

و از روز مى‌كاهد و به شب مى‌افزايد. و خدا شنوا و بيناست.»


«اين بدان سبب است که خدا شب را در روز اندر سازد و روز را در شب. 

و براستی که خداوند شنوا و بیناست.»


قرآن کریم، سوره شمس (۹۱)، آیه ۱

Quran, Sooreh Ash-Shams(#91), Line #1


«وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا»


«سوگند به آفتاب و روشنى‌اش به هنگام چاشت.»


(۷۴) مُضْمَر: پوشیده و پنهان شده

(۷۵) صَدر: سینه، قلب

(۷۶) رَشَد: به راه راست رفتن

(۷۷) مُخْرِجُ‌الْحَیّ: بیرون آورندهٔ زنده

----------

مولوی، ديوان شمس، ترجیعات، ترجیع شمارهٔ چهل و سوم

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Tarjiaat) #43, Divan e Shams


کو آنکه بود با ما چون شیر و انگبین؟

کو آنکه بود با ما چون آب و روغنی؟


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2281, Divan e Shams


اوصافت ای کس کم چو تو، پایان ندارد همچو تو

چند آب و روغن می‌کنم ای آبِ من روغن شده


مولوی، ديوان شمس، ترجیعات، ترجیع شمارهٔ چهل و سوم

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem(Tarjiaat) #43, Divan e Shams


اکنون حقایق آمد و خوابِ خیال رفت

آرام و مأمنی است، نه ما مانَد و نی منی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2021, Divan e Shams


صبحدم شد، زود برخیز، ای جوان

رَخت بَربند و برس در کاروان


کاروان رفت و تو غافل خُفته‌ای

در زیانی، در زیانی، در زیان


------------------------

مجموع لغات:


(۱) دودناک: آمیخته به دود، پردود، دودآگین

(۲) جوشن: لباسِ رزم

(۳) سور: جشن، مهمانی

(۴) تعزیت: عزاداری، سوگواری

(۵) عوان: مأمور دیوان، مأمور اخذ مالیات

(۶) قِدَم: دیرینگی، قدیم (مقابل حدوث)

(۷) هُنود: هندیان

(۸) نهاد: شکل و قد و قامت، حالت و خوی

(۹) نَجم: ستاره

(۱۰) مُقتَدا: پیشوا، رهبر

(۱۱) گَرد مَنگیزان: گرد و خاک برپا مکن

(۱۲) عِثار: لغزش

(۱۳) سَقیم: بیمار

(۱۴) طیّار: پرواز کننده، چست و چالاک

(۱۵) بیزارکُن: بیزار کننده

(۱۶) بیدارکُن: بیدار کننده

(۱۷) سَقام: بیماری

(۱۸) مَهابت: بزرگی و شکوه، عظمت، هیبت

(۱۹) صُنع: آفرینش، آفریدن

(۲۰) سِبلت: سِبیل

(۲۱) صانع: آفریننده

(۲۲) تن زدن: خودداری کردن

(۲۳) لا اُحْصی': به شمار در نمی‌آورم

(۲۴) حَرَج: تنگی و فشار

(۲۵) الصّبرُ مِفتاحُ الْفَرَج: صبر کلید در رستگاری و نجات است.

(۲۶) اِحْتِما: خود را از چیزی نگاه داشتن، پرهیز کردن

(۲۷) اَنْصِتُوا: خاموش باشید

(۲۸) الکن: لال

(۲۹) لاغ: هزل، شوخی، در اینجا به معنی بیهوده است.

(۳۰) حَبر: دانشمند، دانا

(۳۱) سَنی: رفیع، بلند مرتبه

(۳۲) فُرجه: تماشا، فضاگشایی

(۳۳) دَغا: حیله

(۳۴) قُلْزُم: در این بیت مطلق دریا منظور است.

(۳۵) کَمین: نهانگاه، کَمینگاه

(۳۶) وِثاق: اتاق، خرگاه

(۳۷) تانَد: می‌تواند

(۳۸) بَلاغ: رسانیدن، دلالت کامل

(۳۹) جَذوب: بسیار جذب کننده

(۴۰) نُکْس: عود کردن بیماری

(۴۱) لَبیب: خردمند، عاقل

(۴۲) رَیْبُ الْمَنُون: حوادثِ ناگوار

(۴۳) از بُنِ دندان: از صمیم دل

(۴۴) ضَلال: گمراهی

(۴۵) لوت: غذا، طعام

(۴۶) طاغوت: سرکش، متجاوز، هر معبودی جز خدا

(۴۷) وَحی: كلامی که ادراک آن از حواس ظاهری آدمی پوشیده است. در لفظ به معنی اشاره سریع و پنهان است.

(۴۸) مکشوف: مکاشفات روحی، الهامات ربّانی

(۴۹) قُلْزُم: دریا

(۵۰) ناموس: در اینجا به معنی آبروی تصنُّعی من ذهنی است.

(۵۱) ریش: زخم، جراحت

(۵۲) قُبح: زشتی

(۵۳) عَنا: رنج

(۵۴) غَبنِ: زیان آوردن در معامله، زیان دیدن در داد و ستد

(۵۵) حَوَل: لوچی، دوبین شدن، در اینجا مراد دید واقع‌بین نداشتن است.

(۵۶) خُنُوس: آشکار شدن و سپس بسیار پنهان گشتن

(۵۷) قُنْفُذ: خارپشت

(۵۸) خَنّاس: آشکار شونده و سپس بسیار پنهان شونده

(۵۹) دُرُشت: خشن، ناهموار، حجیم

(۶۰) عَوان: مأمور

(۶۱) مُقتَضی: خواهش‌گر

(۶۲) طُمطراق: سروصدا، نمایش شکوه و جلال، آوازه، خودنمایی

(۶۳) سَرمَدی: همیشگی، جاویدان

(۶۴) نغز: خوب، نیکو، لطیف

(۶۵) قلب: تغییر دادن و دگرگون کردن چیزی، واژگون ساختن چیزی

(۶۶) تریاق: ترکیبی از داروهای مسکّن و مخدّر که در طبّ قدیم به عنوان ضد درد و ضد سم به کار میرفته، پادزهر.

(۶۷) تعمّق: دوراندیشی و کنجکاوی، در اینجا به معنی دنباله‌روی از عقل جزیی است.

(۶۸) عُقده: گره

(۶۹) حَدَث: سرگین، مدفوع

(۷۰) مُنتهی: به پایان رسیده، کمال یافته

(۷۱) خَس: خار، خاشاک، پست و فرومایه

(۷۲) اعیان: جمع عَیْن، در اینجا مراد جوهر است.

(۷۳) خاک‌بیز: لفظاً به معنی کسی که خاک کوچه‌ها و معابر را می‌روبد و غربال می‌کند.

در اینجا منظور اصحابِ قیل و قال و اندیشه‌ورانِ عقل جزیی است.

(۷۴) مُضْمَر: پوشیده و پنهان شده

(۷۵) صَدر: سینه، قلب

(۷۶) رَشَد: به راه راست رفتن

(۷۷) مُخْرِجُ‌الْحَیّ: بیرون آورندهٔ زنده



Tags

931


Comments

Be the first to comment

Sign in or sign up to post comments.
Parviz Shahbazi
Ganje Hozour Program #931
برنامه شماره ۹۳۱ گنج حضور
Category:
برنامه های تصویری گنج حضور
برنامه های تصویری ۱۰۰۰ - ۹۰۱
Views: 5,915
Submitted by: , Sep 01 2022






حمایت گنج حضور


 بیننده عزیز برنامه گنج حضور:

  با سلام و احوالپرسی، با تشکر و قدردانی ازشما که این برنامه را تماشا می کنید، از شما تقاضا  داریم که عضو خانواده گنج حضور شوید و به هر اندازه که می توانید و می خواهید این برنامه و تلویزیون را ،هر ماهه، حمایت مالی کنید. لطفاً به این امر مهم توجه فرمایید که برای ادامه خدمات  فرهنگی این تلویزیون حمایت مالی اشخاصی که از آن استفاده می کنند، ضروری است. این تلویزیون منبع دیگری برای درآمد ندارد. لطفاً تصمیم خود را در این مورد به ایمیل: support@parvizshahbazi.com اطلاع دهید.


در صورت لزوم با ‍پشتیبانی گنج حضور با شماره 001-438-686-7580 تماس بگیرید.


حمایت مالی به روشهای آسان زیر امکان پذیر است:

     

   
   

    ۱- از طریق کردیت کارت و Paypal







۲- از طریق دادن کردیت کارت خودتان به ما، تا هر ماهه به مقداری که شما می خواهید، بعنوان حق عضویت، چارج شود.





۳- از طریق فرستادن چک به آدرس زیر: 







Parviz Shahbazi

P.O. Box 745 Woodland Hills, CA

91365 USA. 







               

۴- از طریق فرستادن پول نقد به حساب بانکی گنج حضور، از تمام نقاط دنیا غیر از ایران، یا واریز (Deposit) کردن از نقاط مختلف آمریکا یا کانادا، به شرح  زیر:



 

 

 

WELLS FARGO BANK



6001 Topanga Canyon Blvd
Woodland Hills, CA

91367 USA.

Beneficiary Name: TREASURE OF PRESENCE FOUNDATION, INC.


Account #: 9375957264 Routing: 121000248


Swift #WFBIUS6S